{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_______________

_______________
☆COUSIN'S★
_______________
★CHAPTER:4☆
__________________________________________________________________
حیاط هنوز بوی نم باران می‌داد. هوا خنک بود و سکوت، بیشتر از همیشه، حرف می‌زد.

تهیونگ به ینا نگاه می‌کرد؛ نگاهی که دیگر هیچ اثری از ترس یا تردید در آن نبود. فقط صمیمیت و حقیقتی که سال‌ها پنهان شده بود.

«اینکه می‌ترسم، دلیلش خودمونیم.» بالاخره تهیونگ ادامه داد. «این‌که پسرخاله و دخترخاله‌ایم. این‌که اگه یه اتفاقی بیفته، همه می‌گن چی؟ نمی‌تونیم که…»

حرفش را خورد. ینا جلوتر رفت. حالا فقط چند قدم با او فاصله داشت.

«ولی تهیونگ، ما الان داریم از اون اتفاق می‌ترسیم؟» صدایش آرام بود، اما قاطع. «اینکه داریم عاشق هم می‌شیم؟»

چشمان تهیونگ گشاد شد. انگار منتظر بود این جمله را بشنود، اما هنوز هم غافلگیر شده بود.

«تو… تو هم؟»

ینا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. اشک در چشمانش جمع شده بود، اما این‌بار اشک شوق بود، اشک رهایی.

«فکر کردی فقط تو بودی که این‌جوری شدی؟ از وقتی برگشتی، من دیگه همون ینا قبلی نبودم.»

تهیونگ با دستش صورت ینا را قاب گرفت. انگشتانش روی گونه‌اش کشیده شد، نرم و مردد.

«ولی چرا هیچی نگفتی؟ چرا این‌قدر بهم شک دادی؟»

ینا لبخند زد، لبخندی که تمام دلتنگی‌اش را فریاد می‌زد.

«چون فکر نمی‌کردم تو هم همین حس رو داشته باشی. فکر می‌کردم این فقط یه طرفه‌ست. فکر می‌کردم شاید من دیوونه شدم.»

تهیونگ آهی کشید. نفس عمیقی که انگار سال‌ها در سینه‌اش حبس کرده بود.

«وای خدا… پس من داشتم دیوونه می‌شدم.»

و بعد، با لبخندی که تمام دنیا را در خود داشت، گفت:
«من دوستت دارم، لی ینا. خیلی زیاد. بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.»

قلب ینا انگار از جا کنده شد. آرام گفت:
«منم دوستت دارم، کیم تهیونگ.»

دیگر هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد. چشمانشان کافی بود.

تهیونگ به آرامی صورتش را نزدیک‌تر کرد. ینا چشمانش را بست.

اولین بوسه‌شان، نرم و لطیف بود. بیشتر شبیه یک سلام بود تا یک پایان. حس گرمی که روی لب‌هایش نشست، تمام ترس‌ها و تردیدهای گذشته را شست. طعم شیرین عشق، طعم اولین اعتراف.

وقتی از هم جدا شدند، پیشانی‌شان به هم تکیه داده بود. نفس‌هایشان با هم یکی شده بود.

تهیونگ زمزمه کرد:
«بالاخره…»

ینا با صدایی که از بغض و شادی می‌لرزید، پاسخ داد:
«بالاخره.»

آن شب، در سکوت حیاط، زیر بارانی که حالا آرام‌تر شده بود، لی ینا و کیم تهیونگ، پسرخاله و دخترخاله، دیگر فقط همان نبودند. آن‌ها متعلق به یکدیگر شده بودند.

"END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
نظرتون؟
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۲)

___________________☆SECRET LOVE★___________________★CHAPTER:...

_______________☆COUSIN'S★_______________★CHAPTER:3☆_________...

_______________☆COUSIN'S★_______________★CHAPTER:2☆_________...

_________________☆STILL MINE★_________________★CHAPTER:۶☆___...

_________________☆STILL MINE★_________________★CHAPTER:1☆___...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط