پارت
پارت ۲۰
ویو نویسنده
اون روز گذشت و عشق بین ا / ت و کوک بیشتر شد . ولی بیاید بریم ادامه ی فیک رو ببینیم
ویو ا / ت
یروز همینجوری بی حوصله نشسته بودم خونه و خب چون جمعه بود هیچ خدمتکاری عمارت نبود ولی کوک هیچ وقت روز تعطیل نداشت و این منو بیشتر ناراحت میکرد . حداقل باید روز تعطیلی داشته باشه شاید من حوصلم سر رفت حداقل یکی باید باشه تا منو بیرون ببره .
کاش کوک اجازه میداد تا من بتونم برم بیرون . رسما این بَشَر اسیر گیر آورده .
همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که صدای چرخونده شدن کلید تو در رو شنیدم ولی خیلی تعجب کردم امروز جمعه بود خدمتکاری نباید میومد .
بعد از چند لحظه در باز شد و هیکل جونگوک رو چهار چوب در اومد .
ا / ت : جونگکوکیییییییی ( دویید رفت بغلش کرد)
کوک : انگار خیلی دلت واسم تنگ شده بود .. نه ؟ ( با پوزخند )
ا / ت : خب ..اره
هیچکس خونه نیست . حتی تو هم نمیای که منو بیرون ببری . ( طلبکارانه )
کوک : عذر میخوام بانو ی من
ا / ت : آفرین پسره خوب
کوک : هعییی خدا زندگی مارو میبینی از یه فسقلی داریم دستور میگیریم چیکار کنیم
ا / ت : ( خنده ) همینی که هست
کوک : باششششش
حالا برو بالا آماده شو تا بریم بیرون
ا / ت : واقعا میگی ؟ ( ذوق زده )
کوک : نمیخوای نمیریم
ا / ت : نههه شوخی کردم
تا ده بشمری اومدم
کوک : باش
یک ... دو ...
ا / ت : عهه
وایسا من آماده بشم بعد
کوک : منتظرم
سریع دوییدم از پله ها بالا رفتم و یه سویشرت با شلوار ستش پوشیدم و رفتم یه میکاپ ریزی کردم و رفتم پیش کوک .
ادامه در پارت ۲۱
ویو نویسنده
اون روز گذشت و عشق بین ا / ت و کوک بیشتر شد . ولی بیاید بریم ادامه ی فیک رو ببینیم
ویو ا / ت
یروز همینجوری بی حوصله نشسته بودم خونه و خب چون جمعه بود هیچ خدمتکاری عمارت نبود ولی کوک هیچ وقت روز تعطیل نداشت و این منو بیشتر ناراحت میکرد . حداقل باید روز تعطیلی داشته باشه شاید من حوصلم سر رفت حداقل یکی باید باشه تا منو بیرون ببره .
کاش کوک اجازه میداد تا من بتونم برم بیرون . رسما این بَشَر اسیر گیر آورده .
همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که صدای چرخونده شدن کلید تو در رو شنیدم ولی خیلی تعجب کردم امروز جمعه بود خدمتکاری نباید میومد .
بعد از چند لحظه در باز شد و هیکل جونگوک رو چهار چوب در اومد .
ا / ت : جونگکوکیییییییی ( دویید رفت بغلش کرد)
کوک : انگار خیلی دلت واسم تنگ شده بود .. نه ؟ ( با پوزخند )
ا / ت : خب ..اره
هیچکس خونه نیست . حتی تو هم نمیای که منو بیرون ببری . ( طلبکارانه )
کوک : عذر میخوام بانو ی من
ا / ت : آفرین پسره خوب
کوک : هعییی خدا زندگی مارو میبینی از یه فسقلی داریم دستور میگیریم چیکار کنیم
ا / ت : ( خنده ) همینی که هست
کوک : باششششش
حالا برو بالا آماده شو تا بریم بیرون
ا / ت : واقعا میگی ؟ ( ذوق زده )
کوک : نمیخوای نمیریم
ا / ت : نههه شوخی کردم
تا ده بشمری اومدم
کوک : باش
یک ... دو ...
ا / ت : عهه
وایسا من آماده بشم بعد
کوک : منتظرم
سریع دوییدم از پله ها بالا رفتم و یه سویشرت با شلوار ستش پوشیدم و رفتم یه میکاپ ریزی کردم و رفتم پیش کوک .
ادامه در پارت ۲۱
- ۳.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط