{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

جیمین از کنار دیوار نگاهت کرد. جمله‌ی کوتاهت مثل خنجری نامرئی در هوا مانده بود. پزشک دستورهای لازم را نوشت، داروها را مرتب کرد، چند نکته گفت، تأکید کرد که تنها نمانی و در نهایت رو به جیمین کرد. «اگه شما می‌مونید، حواستون باشه مایعات بخوره، داروها طبق دستور مصرف بشن، تبش کنترل بشه و اگر خونریزی بیشتر شد، فوری تماس بگیرید.» جیمین فقط گفت: «می‌فهمم.» پزشک لحظه‌ای به او نگاه کرد؛ انگار می‌خواست بفهمد این مرد سرد و عجیب چرا وسط خانه‌ی توست. اما چیزی نپرسید. وقتی رفت، خانه دوباره در سکوت فرو رفت. اما این بار سکوت مثل قبل خالی نبود. چون جیمین هنوز آنجا بود. --- نیمه‌شب نزدیک می‌شد. تو روی تخت دراز کشیده بودی. تب‌ات کمی پایین آمده بود، اما هنوز بی‌حال بودی. جیمین روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، دور از تخت، انگار عمداً فاصله را حفظ می‌کرد. نور چراغ کنار تخت فقط نیمه‌ی صورتش را روشن می‌کرد؛ گونه‌ی تیز، چشم‌های خسته، لب‌هایی که بیشتر برای سکوت ساخته شده بودند تا حرف زدن. تو مدت‌ها نگاهش کردی. بعد آهسته پرسیدی: «چرا دزدی نکردی؟» او حتی تعجب نکرد. «نخواستم.» «دزدها معمولاً برای نخواستن وارد خونه‌ی مردم نمی‌شن.» «من دزدهای معمولی رو نمی‌شناسم.» «پس چی می‌شناسی؟» جیمین نگاهش را به بیرون دوخت. «راه‌های ورود. راه‌های خروج. آدم‌هایی که نباید بهشون اعتماد کرد.» تو کمی سرت را به طرف او چرخاندی. «منم جزوشونم؟» او نگاهت کرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت: «تو فرق داری.» قلبت برای لحظه‌ای آرام‌تر زد؛ نه از خوشحالی کامل، بلکه از عجیب بودن شنیدن چنین جمله‌ای از زبان کسی مثل او. پرسیدی: «از کجا می‌دونی؟ تو منو نمی‌شناسی.» جیمین سرد گفت: «آدمی که وقتی یه غریبه وارد خونه‌ش می‌شه، به جای ترسیدن می‌گه هرچی می‌خوای بردار، یا خیلی احمقه… یا خیلی تنها.» چشم‌هایت کمی لرزیدند. تو آهسته گفتی: «شاید هر دو.» او اخم کرد. «این‌قدر راحت خودتو خرد نکن.» «تو که منو نمی‌شناسی.» «برای همین می‌گم.» سکوت کوتاهی آمد. بعد تو پرسیدی: «تو آدم بدی هستی؟» جیمین بدون مکث جواب داد: «آره.» صداقتش عجیب بود. تو به او نگاه کردی. «پس چرا کمکم کردی؟» این بار جواب نداد. باران آرام‌تر شده بود. قطره‌ها روی شیشه پایین می‌لغزیدند. شهر پشت پنجره، دور و بی‌رحم می‌درخشید. تو با صدایی که از خستگی می‌لرزید گفتی: «من سه ماه وقت دارم.» جیمین تکان نخورد. اما نگاهش برای لحظه‌ای سخت‌تر شد. تو ادامه دادی: «دکترها گفتن شاید کمتر، شاید بیشتر. ولی… حدوداً سه ماه.» گفتنش برایت ساده نبود.

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

تالار در سکوت فرو رفته بود.سوکونا روی تخت سنگی نشسته بود و ب...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒صبح روز بعدمانیا وارد اتاق جیمین شد+ صب...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎بعد از مراسم، الین به اتاقش ب...

بچه ها پروفایل فیکشن معامله تغییر کرد

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 16جلسه تمام شده بود.اما فلیکس هن...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط