{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣1️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

چند دقیقه بعد، با لحنی کوتاه گفت: «باید دکتر بیاد.» تو فوراً چشم‌هایت را بستی. «نه.» «نپرسیدم.» «بیمارستان نمی‌رم.» «گفتم دکتر بیاد. نگفتم بیمارستان.» تو ساکت ماندی. او ادامه داد: «اگه با همین وضعیت بمونی، بدتر می‌شی.» آرام گفتی: «بدتر شدن برام چیز جدیدی نیست.» جیمین سرش را کمی کج کرد و با نگاهی تیره گفت: «با جمله‌های غمگینت منو تحت‌تأثیر قرار نده. جواب بده. دکترت کیه؟» لحنش بی‌ادبانه بود، سرد و عصبی؛ اما پشتش چیزی بود که نمی‌توانستی نادیده بگیری. نگرانی. تو خیلی آرام دستت را به سمت گوشی روی میز کنار تخت بردی. دستت می‌لرزید. جیمین گوشی را برداشت و نزدیکت آورد. گفت: «خودت بازش کن. رمزتو نمی‌خوام.» تو برای لحظه‌ای به او نگاه کردی. مردی که دیشب برای دزدی آمده بود، حالا نمی‌خواست رمز گوشی‌ات را بداند. این تضاد آن‌قدر عجیب بود که اگر حالت خوب بود، شاید از او می‌پرسیدی واقعاً از کدام کابوس آمده است. با انگشت لرزان قفل گوشی را باز کردی و اسم پزشکت را نشانش دادی. جیمین تماس گرفت. وقتی پزشک جواب داد، صدای جیمین تغییر نکرد. هنوز سرد بود، هنوز جدی، اما جمله‌هایش کوتاه و دقیق بودند. «بیمارتون حالش بده. تب بالا، سرفه‌ی خونی، ضعف شدید، افتادن روی زمین. آدرس رو دارید. الان بیاید.» احتمالاً پزشک آن طرف خط چیزی پرسید. جیمین مکث کرد. بعد گفت: «این‌که من کی‌ام مهم نیست. اگه نمی‌خواید فردا خبر بدتری بشنوید، حرکت کنید.» و تماس را قطع کرد. تو با صدایی ضعیف گفتی: «خیلی خوش‌اخلاقی.» او بدون نگاه کردن به تو جواب داد: «زنده بمون، بعداً از اخلاقم شکایت کن.» --- پزشک حدود چهل دقیقه بعد رسید. زنی میانسال با چهره‌ای جدی و خسته بود؛ از آن آدم‌هایی که زیادی خبر بد داده‌اند و هنوز سعی می‌کنند مهربان بمانند. وقتی وارد اتاق شد و جیمین را کنار پنجره دید، نگاهش برای لحظه‌ای محتاط شد. «شما؟» جیمین بدون هیچ تلاشی برای توضیح گفت: «کسی که زنگ زد.» پزشک نگاهش را کمی تیزتر کرد. «نسبتی دارید؟» «نه.» «پس چرا اینجایید؟» جیمین با همان بی‌حوصلگی سرد جواب داد: «چون هیچ‌کس دیگه‌ای اینجا نبود.» پزشک چیزی نگفت، اما نگاهش نرم‌تر شد. بعد به سمت تو آمد و حالت را بررسی کرد. تب، فشار، تنفس، رنگ پوست، میزان درد. سوال‌هایی پرسید که تو با کلمه‌های کوتاه و نیمه‌جان جواب دادی. جیمین از اتاق بیرون نرفت، اما نزدیک هم نیامد. کنار دیوار ایستاد، دست‌ها در جیب، نگاه سرد. با این حال، حتی یک ثانیه هم حواسش از تو پرت نشد. پزشک بعد از معاینه آهی کشید. «چند بار تماس گرفتم. چرا جواب ندادی؟» تو آرام گفتی: «خواب بودم.» پزشک نگاهت کرد؛ فهمید دروغ می‌گویی، اما بحث نکرد. «این وضعیت خطرناکه. اگر دوباره خونریزی بیشتر شد یا تب پایین نیومد، باید بستری بشی. این‌طوری نمی‌شه ادامه داد.» تو پلک زدی و به سقف نگاه کردی. «ادامه‌ای نمونده.» اتاق ساکت شد. پزشک آهسته گفت: «من هیچ‌وقت نگفتم باید تسلیم بشی.» تو جوابی ندادی.

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین از کنار د...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ هر بار که این ج...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 🔟╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین همان لحظه از د...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ صورتش هیچ تغییری ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ تو سرگیجه داشتی و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط