«دیدارِ نخست»
«دیدارِ نخست»
تو آهویی بودی که زیباییات
بوقِ ماشینها را لال کرده بود
و موهای سفیدم،
سیاه میشدند یک به یک به ریتمِ قدمهایت...
پیش میآمدی
شبیه رقصندههای اسپانیایی که مغرور میرقصند
و کِش میآمد خیابان
زیرِ گامهای تو...
چهقدر شبیه عکسِ آن دختر بودی
در آگهیِ تبلیغاتیِ بوردای خالهام
که به چهاردهسالهگی دزدانه ورقش میزدم
در زیرزمینِ نمناکِ خانهی مادربزرگ.
چهقدر شبیه خوابهای من بودی
در پشتبامِ تابستانهایی
که به هفتسنگ و گرگم به هوا میگذشتند...
گفتم: «ـ سلام!»
و میدانستم
سرنوشتِ من دگرگون شده است! //
تو آهویی بودی که زیباییات
بوقِ ماشینها را لال کرده بود
و موهای سفیدم،
سیاه میشدند یک به یک به ریتمِ قدمهایت...
پیش میآمدی
شبیه رقصندههای اسپانیایی که مغرور میرقصند
و کِش میآمد خیابان
زیرِ گامهای تو...
چهقدر شبیه عکسِ آن دختر بودی
در آگهیِ تبلیغاتیِ بوردای خالهام
که به چهاردهسالهگی دزدانه ورقش میزدم
در زیرزمینِ نمناکِ خانهی مادربزرگ.
چهقدر شبیه خوابهای من بودی
در پشتبامِ تابستانهایی
که به هفتسنگ و گرگم به هوا میگذشتند...
گفتم: «ـ سلام!»
و میدانستم
سرنوشتِ من دگرگون شده است! //
- ۵۰۰
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط