عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۱۴
(چند روز بعد – صبح زود، خیابون جلوی خونه امیلی)
امیلی داشت کفشهاش رو میبست که صدای بوق ماشینی بلند شد. نگاه کرد. یه ماشین مشکی شیک جلوی خونشون پارک شده بود. نه، مال آشنایی نبود.
از پشت شیشه، یه مرد با کت و شلوار مشکی و عینک دودی بهش نگاه کرد. امیلی یخ کرد. دلش یه ریزش کرد.
مرد چیزی نگفت. فقط ماشین رو روشن کرد و رفت.
امیلی نفس عمیقی کشید. ("حتماً اشتباه کردم...")
---
مدرسه – زنگ تفریح
جونگکوک به دستبندش نگاه کرد. به مهره نقرهای. انگشتش رو چرخوند. هوسه اومد و پرت شد کنارش.
· "هی، داری به چی فکر میکنی؟ شاید به یه دختر؟"
جونگکوک نگاهش نکرد. "شاید."
هوسه چشم گشاد کرد. * "واو! یعنی اقرار کردی؟ امروز چه روزیه؟"
جونگکوک نیم نگاهی بهش کرد. "اگه یه کلمه به کسی بگی..."
· "چشم! بمب که نه، اتم هم نمیشه. فقط..." هوسه جدی شد. "فقط باهاش روراست باش. هیچکس از دروغ خوشش نمیاد."
جونگکوک به خیابون نگاه کرد. به اون ماشین مشکی فکر کرد که جلوی خونه امیلی دیده بود. ("چرا ناراحتم؟...")
---
ناهار – پشت بام
امیلی زودتر اومده بود. داشت به دیوار تکیه داده بود و به آسمون نگاه میکرد. جونگکوک رسید. سکوت رو شکست.
· "چی شده؟ پریشونی."
امیلی برگشت. سعی کرد لبخند بزنه. "هیچی. فقط یه ماشین عجیب جلوی خونهمون دیدم."
· "ماشین؟"
· "آره... مشکی. شیک. آدمش هم عینک دودی زده بود. نگاهم میکرد."
جونگکوک دلش تنگ شد. ("نگاهش میکرد؟")
· "پدرت کجاست؟"
· "سر کار. همیشه سر کاره. مامانم... مامانم دیگه نیست."
جونگکوک به زمین نگاه کرد. چند ثانیه.
· "پدر منم نیست. ولی این دلیل نمیشه که هر غریبهای حق داشته باشه به تو نگاه کنه."
امیلی خندید. آروم. "نگرانمی؟"
· "آره."
امیلی نزدیکتر شد. دستش رو گذاشت روی بازوی جونگکوک. "نگران نباش. من قویتر از اونیم که فکر میکنی."
جونگکوک دستش رو گرفت. آروم فشار داد. "قول بده اگه خطری بود، بهم بگی."
· "قول میدم."
هنوز نمیدونستن که این قول، مثل قول قبلی، قراره روزی شکسته بشه. ولی نه امروز. امروز فقط بودن رو بلد بودن.
---
رودخونه – غروب
کنار آب نشسته بودن. ساکت. جونگکوک یه سنگریزه برداشت و انداخت توی آب.
امیلی دفتر نقاشیش رو باز کرد. چند خط کشید. بعد داد به جونگکوک.
· "ببین."
نقاشی یه پسر بود با یه دستبند مشکی. کنارش یه درخت. روی درخت یه قلب کوچیک.
جونگکوک به نقاشی نگاه کرد. بعد به امیلی.
· "این چیه؟"
· "حال من. وقتی کنارتم."
جونگکوک نقاشی رو تا کرد و گذاشت توی جیبش. کنار نامه. کنار اون نقاشی قبلی. کنار همه چیزایی که از امیلی داشت.
· "امیلی..."
· "ها؟"
· "چیزی نیست. فقط... خواستم اسمتو بگم."
امیلی لبخند زد. "چرا؟"
· "چون قشنگه."
آفتاب غروب کرد. سایههاشون بلند شد روی آب. هیچکدوم نمیدونستن چند روز دیگه، این غروبها تموم میشه. ولی امشب، فقط بودن رو بلد بودن.
---
خونه جونگکوک – شب
توی اتاق سردش نشسته بود. دفترچه رو درآورد. نوشت:
"امیلی امروز گفت قویه. راست میگه. از اونایی که فکر میکنم قویتره. ولی من هنوز میترسم. از چی؟ نمیدونم. شاید از دست دادنش."
دفترچه رو بست. دستبند رو چرخوند. به مهره نقرهای نگاه کرد.
("مال توئم. همیشه.")
چراغ رو خاموش کرد. توی تاریکی، به فردا فکر کرد. به ماشین مشکی. به نگاه اون مرد عینکی.
("اگه کسی بهش نگاه کنه...")
خودکار رو گاز گرفت. ("خفهاش میکنم.")
---
ادامه دارد.....
part=۱۴
(چند روز بعد – صبح زود، خیابون جلوی خونه امیلی)
امیلی داشت کفشهاش رو میبست که صدای بوق ماشینی بلند شد. نگاه کرد. یه ماشین مشکی شیک جلوی خونشون پارک شده بود. نه، مال آشنایی نبود.
از پشت شیشه، یه مرد با کت و شلوار مشکی و عینک دودی بهش نگاه کرد. امیلی یخ کرد. دلش یه ریزش کرد.
مرد چیزی نگفت. فقط ماشین رو روشن کرد و رفت.
امیلی نفس عمیقی کشید. ("حتماً اشتباه کردم...")
---
مدرسه – زنگ تفریح
جونگکوک به دستبندش نگاه کرد. به مهره نقرهای. انگشتش رو چرخوند. هوسه اومد و پرت شد کنارش.
· "هی، داری به چی فکر میکنی؟ شاید به یه دختر؟"
جونگکوک نگاهش نکرد. "شاید."
هوسه چشم گشاد کرد. * "واو! یعنی اقرار کردی؟ امروز چه روزیه؟"
جونگکوک نیم نگاهی بهش کرد. "اگه یه کلمه به کسی بگی..."
· "چشم! بمب که نه، اتم هم نمیشه. فقط..." هوسه جدی شد. "فقط باهاش روراست باش. هیچکس از دروغ خوشش نمیاد."
جونگکوک به خیابون نگاه کرد. به اون ماشین مشکی فکر کرد که جلوی خونه امیلی دیده بود. ("چرا ناراحتم؟...")
---
ناهار – پشت بام
امیلی زودتر اومده بود. داشت به دیوار تکیه داده بود و به آسمون نگاه میکرد. جونگکوک رسید. سکوت رو شکست.
· "چی شده؟ پریشونی."
امیلی برگشت. سعی کرد لبخند بزنه. "هیچی. فقط یه ماشین عجیب جلوی خونهمون دیدم."
· "ماشین؟"
· "آره... مشکی. شیک. آدمش هم عینک دودی زده بود. نگاهم میکرد."
جونگکوک دلش تنگ شد. ("نگاهش میکرد؟")
· "پدرت کجاست؟"
· "سر کار. همیشه سر کاره. مامانم... مامانم دیگه نیست."
جونگکوک به زمین نگاه کرد. چند ثانیه.
· "پدر منم نیست. ولی این دلیل نمیشه که هر غریبهای حق داشته باشه به تو نگاه کنه."
امیلی خندید. آروم. "نگرانمی؟"
· "آره."
امیلی نزدیکتر شد. دستش رو گذاشت روی بازوی جونگکوک. "نگران نباش. من قویتر از اونیم که فکر میکنی."
جونگکوک دستش رو گرفت. آروم فشار داد. "قول بده اگه خطری بود، بهم بگی."
· "قول میدم."
هنوز نمیدونستن که این قول، مثل قول قبلی، قراره روزی شکسته بشه. ولی نه امروز. امروز فقط بودن رو بلد بودن.
---
رودخونه – غروب
کنار آب نشسته بودن. ساکت. جونگکوک یه سنگریزه برداشت و انداخت توی آب.
امیلی دفتر نقاشیش رو باز کرد. چند خط کشید. بعد داد به جونگکوک.
· "ببین."
نقاشی یه پسر بود با یه دستبند مشکی. کنارش یه درخت. روی درخت یه قلب کوچیک.
جونگکوک به نقاشی نگاه کرد. بعد به امیلی.
· "این چیه؟"
· "حال من. وقتی کنارتم."
جونگکوک نقاشی رو تا کرد و گذاشت توی جیبش. کنار نامه. کنار اون نقاشی قبلی. کنار همه چیزایی که از امیلی داشت.
· "امیلی..."
· "ها؟"
· "چیزی نیست. فقط... خواستم اسمتو بگم."
امیلی لبخند زد. "چرا؟"
· "چون قشنگه."
آفتاب غروب کرد. سایههاشون بلند شد روی آب. هیچکدوم نمیدونستن چند روز دیگه، این غروبها تموم میشه. ولی امشب، فقط بودن رو بلد بودن.
---
خونه جونگکوک – شب
توی اتاق سردش نشسته بود. دفترچه رو درآورد. نوشت:
"امیلی امروز گفت قویه. راست میگه. از اونایی که فکر میکنم قویتره. ولی من هنوز میترسم. از چی؟ نمیدونم. شاید از دست دادنش."
دفترچه رو بست. دستبند رو چرخوند. به مهره نقرهای نگاه کرد.
("مال توئم. همیشه.")
چراغ رو خاموش کرد. توی تاریکی، به فردا فکر کرد. به ماشین مشکی. به نگاه اون مرد عینکی.
("اگه کسی بهش نگاه کنه...")
خودکار رو گاز گرفت. ("خفهاش میکنم.")
---
ادامه دارد.....
- ۱.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط