عشق ممنوع
عشق ممنوع
Part=۱۲
(چند روز بعد – راهرو مدرسه، زنگ تفریح)
هوا گرفته بود. انگار بارون میخواست بباره. جونگکوک از دستشویی برمیگشت. کیفش رو شونهاش بود و به موهاش دست میکشید.
ناگهان، یه دست از پشت محکم به شونهاش خورد. برگشت.
ايروه بود. با دو تا از اون دوستای همیشگی. صورتش برافروخته، چشماش تنگ.
"جونگکوک... یه حرف با تو دارم."
جونگکوک خونسرد ایستاد. دست توی جیب شلوارش بود. "بگو."
ايروه چند قدم بهش نزدیکتر شد. بوی عرق و ادکلن ارزون میداد.
"از اون دختر... امیلی... دور شو."
جونگکوک نگاه سردی بهش کرد. "چرا؟"
"چون تو لیاقتش رو نداری. تو فقط یه ولگرد بیپدر و مادری. اون یه دختر با شخصیته. به درد تو نمیخوره."
راهرو خلوت بود. ولی صداش تا چند متری میرفت.
جونگکوک دستش رو از جیب درآورد. لبخند سردی زد. اون لبخندی که قبل از دعوا میزد.
"ايروه... حواست به خودت باشه. من به کسی اجازه نمیدم بهم بگه چیکار کنم."
ايروه خندید. ولی صداش میلرزید. "تهدیدم میکنی؟"
"نه. هشدار میدم."
جونگکوک رد شد. شونه به شونه ايروه خورد. عمدی. محکم.
ايروه موند با دوستاش. نگاه میکرد به پشت جونگکوک که آروم میرفت ته راهرو.
دوستش پرسید: "چی کار کنیم؟"
ايروه مشتش رو گره کرد. "بهش میرسیم. یه جوری که تا آخر عمر یادش بمونه."
---
همون روز – پشت بام، بعد از مدرسه
امیلی کم کم داشت عادت میکرد که هر روز بعد مدرسه بره پشت بام. چون میدونست جونگکوک اونجاست.
بالا رفت. دید جونگکوک به نرده تکیه داده. باد موهاش رو تکون میداد.
· "هی... امروز چرا اینقدر ساکتی؟"
· "همیشه ساکتم."
· "نه. امروز فرق میکنه."
جونگکوک برگشت. نگاه به امیلی کرد. چند ثانیه.
· "ايروه اومده بود بهم بگه ازت دور شم."
امیلی رنگ پرید. "چی؟! اون... اون به تو چی گفت؟"
· "گفت من لیاقت تو رو ندارم."
· "این مزخرفه! تو از همه بهتری. از اون حسود کثیف خیلی بهتر."
جونگکوک نگاهش کرد. یه چیزی توی چشماش بود. شاید تشکر. شاید هم تعجب.
· "برات مهمه؟"
· "چی؟"
· "من لیاقت دارم یا نه؟"
امیلی نفس عمیقی کشید. جلو رفت. تا فاصلهشون کم شد. خیلی کم.
· "جونگکوک... لیاقت یعنی چی؟ مگه عشق رو با لیاقت میسنجن؟"
جونگکوک دلش یک ریخت. ("عشق... این کلمه رو گفت...")
· "تو به من میگی عشق؟"
امیلی یهو فهمید چی گفته. صورتش سرخ شد. عقب کشید.
· "من... من فقط..."
· "نترس. بد نگفتی."
امیلی نگاه به زمین کرد. جونگکوک دستش رو گذاشت روی شانهاش.
· "فقط... اگه میخوای این حرفا رو بزنی، بدون که من دست از سرت برنمیدارم."
امیلی سرش رو بلند کرد. "قول میدی؟"
· "قول."
باد وزید. برگای خشک روی زمین رقصیدند. هر دو موندند. نه نزدیک، نه دور. فقط به اندازهی یک نفس.
---
خونه جونگکوک – شب
توی اتاق سردش نشسته بود. دفترچه زیر بالش رو درآورد. نوشت:
"امروز ايروه بهم گفت لیاقت ندارم. شاید راست میگه. شاید ندارم. ولی مهم نیست. مهم اینه که میخوام داشته باشم. واسه اون."
دفترچه رو بست. عکس مامان رو از زیر بالش درآورد. بهش نگاه کرد.
"مامان... اگه بودی، بهم میگفتی چطور آدم خوبی باشم؟ واسه یه دختر... واسه امیلی؟"
تصویر چیزی نگفت. ولی جونگکوک خودش جواب رو میدونست.
("باید بمونم. باید ثابت کنم.")
چراغ رو خاموش کرد و توی تاریکی به سقف خیره شد. به فردا فکر کرد. به ايروه فکر کرد. به امیلی. به اون "عشق" که امروز از دهنش پرید.
("عشق... عشق...")
کلمه عجیبی بود. سنگین. ولی وقتی به امیلی فکر میکرد، سبک میشد. مثل بال.
---
ادامه دارد.....
Part=۱۲
(چند روز بعد – راهرو مدرسه، زنگ تفریح)
هوا گرفته بود. انگار بارون میخواست بباره. جونگکوک از دستشویی برمیگشت. کیفش رو شونهاش بود و به موهاش دست میکشید.
ناگهان، یه دست از پشت محکم به شونهاش خورد. برگشت.
ايروه بود. با دو تا از اون دوستای همیشگی. صورتش برافروخته، چشماش تنگ.
"جونگکوک... یه حرف با تو دارم."
جونگکوک خونسرد ایستاد. دست توی جیب شلوارش بود. "بگو."
ايروه چند قدم بهش نزدیکتر شد. بوی عرق و ادکلن ارزون میداد.
"از اون دختر... امیلی... دور شو."
جونگکوک نگاه سردی بهش کرد. "چرا؟"
"چون تو لیاقتش رو نداری. تو فقط یه ولگرد بیپدر و مادری. اون یه دختر با شخصیته. به درد تو نمیخوره."
راهرو خلوت بود. ولی صداش تا چند متری میرفت.
جونگکوک دستش رو از جیب درآورد. لبخند سردی زد. اون لبخندی که قبل از دعوا میزد.
"ايروه... حواست به خودت باشه. من به کسی اجازه نمیدم بهم بگه چیکار کنم."
ايروه خندید. ولی صداش میلرزید. "تهدیدم میکنی؟"
"نه. هشدار میدم."
جونگکوک رد شد. شونه به شونه ايروه خورد. عمدی. محکم.
ايروه موند با دوستاش. نگاه میکرد به پشت جونگکوک که آروم میرفت ته راهرو.
دوستش پرسید: "چی کار کنیم؟"
ايروه مشتش رو گره کرد. "بهش میرسیم. یه جوری که تا آخر عمر یادش بمونه."
---
همون روز – پشت بام، بعد از مدرسه
امیلی کم کم داشت عادت میکرد که هر روز بعد مدرسه بره پشت بام. چون میدونست جونگکوک اونجاست.
بالا رفت. دید جونگکوک به نرده تکیه داده. باد موهاش رو تکون میداد.
· "هی... امروز چرا اینقدر ساکتی؟"
· "همیشه ساکتم."
· "نه. امروز فرق میکنه."
جونگکوک برگشت. نگاه به امیلی کرد. چند ثانیه.
· "ايروه اومده بود بهم بگه ازت دور شم."
امیلی رنگ پرید. "چی؟! اون... اون به تو چی گفت؟"
· "گفت من لیاقت تو رو ندارم."
· "این مزخرفه! تو از همه بهتری. از اون حسود کثیف خیلی بهتر."
جونگکوک نگاهش کرد. یه چیزی توی چشماش بود. شاید تشکر. شاید هم تعجب.
· "برات مهمه؟"
· "چی؟"
· "من لیاقت دارم یا نه؟"
امیلی نفس عمیقی کشید. جلو رفت. تا فاصلهشون کم شد. خیلی کم.
· "جونگکوک... لیاقت یعنی چی؟ مگه عشق رو با لیاقت میسنجن؟"
جونگکوک دلش یک ریخت. ("عشق... این کلمه رو گفت...")
· "تو به من میگی عشق؟"
امیلی یهو فهمید چی گفته. صورتش سرخ شد. عقب کشید.
· "من... من فقط..."
· "نترس. بد نگفتی."
امیلی نگاه به زمین کرد. جونگکوک دستش رو گذاشت روی شانهاش.
· "فقط... اگه میخوای این حرفا رو بزنی، بدون که من دست از سرت برنمیدارم."
امیلی سرش رو بلند کرد. "قول میدی؟"
· "قول."
باد وزید. برگای خشک روی زمین رقصیدند. هر دو موندند. نه نزدیک، نه دور. فقط به اندازهی یک نفس.
---
خونه جونگکوک – شب
توی اتاق سردش نشسته بود. دفترچه زیر بالش رو درآورد. نوشت:
"امروز ايروه بهم گفت لیاقت ندارم. شاید راست میگه. شاید ندارم. ولی مهم نیست. مهم اینه که میخوام داشته باشم. واسه اون."
دفترچه رو بست. عکس مامان رو از زیر بالش درآورد. بهش نگاه کرد.
"مامان... اگه بودی، بهم میگفتی چطور آدم خوبی باشم؟ واسه یه دختر... واسه امیلی؟"
تصویر چیزی نگفت. ولی جونگکوک خودش جواب رو میدونست.
("باید بمونم. باید ثابت کنم.")
چراغ رو خاموش کرد و توی تاریکی به سقف خیره شد. به فردا فکر کرد. به ايروه فکر کرد. به امیلی. به اون "عشق" که امروز از دهنش پرید.
("عشق... عشق...")
کلمه عجیبی بود. سنگین. ولی وقتی به امیلی فکر میکرد، سبک میشد. مثل بال.
---
ادامه دارد.....
- ۶۶۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط