ادامه
ادامه:
دستشو تو موهام کشید و با صدای بمش اروم گفت:هنوزم به اون مترسک فکر میکنی؟؟هوم؟
سعی کردم اروم جلوه کنم و لبخند زدم و گوشیمو خاموش کردم:اوه..اوپا..نخوابیدی؟
تهیونگ:تو چرا نخوابیدی؟؟
لونا:خوابم نبرد..
سرمو برگردوندم سمتش و همینجوری دست تو موهام میکشید...اخم کرده نشست روی تخت
تهیونگ:لونا...چرا بهم چیزی نمیگی؟؟
منم روی تخت نشستم با صدای خیلی اروم گفتم:مامان بابا خوابن؟
تهیونگ:آره خوابن..سوال منو جواب بده!
سرمو انداختم پایین:چی میخوای بشنوی داداش؟
بهم نزدیک تر شد و دقیقا بغلم نشست
تهیونگ:لازم نیست ازت بپرسم حالت چطوره...معلومه!
بغض کردم
لونا:من چیزیم نیست اوپا چیزیم نیست..
لبخند زورکی زدم..نگاهم کرد...دستشو دور کمرم حلقه کرد..آهی کشید:من احمق نیستم لونا..احمق نیستم
لونا
با بغض لب زدم:چیزی..نیست من حالم خوبه تهیونگ..فقط یکمی خستم..میخوام بخوابم...میشه بخوابم
کمرمو کشوند سمت خودش..محکم بغلم کرد..سعی کردم جلوی خودمو بگیرم...ولی منم آدمم..یه دفعه وا میدم دیگه..
تهیونگ
وقتی بغلش کردم چند ثانیه بعدش لرزوندن شونش و حس کردم..صدای گریش تو گوشم پیچید..
ایرن:
دستشو تو موهای خواهر کوچولوش برد...بوسه های آروم روی موهاش میزاشت..کنار لاله ی گوشش رو بوسید و اروم در گوشش گفت:هیشششش...اشکالی نداره..اشکال نداره..لازم نیست که همیشه خودتو خوب نشون بدی کوچولو..توهم آدمی پرنسس
لونا:چرا هیچکس منو دوست نداره؟؟چرا تهیونگ؟؟اون از پدر و مادرم که منو ول کردن اینم از یونجون..اخه..اخه مگه من..چه بدی ای به کسی کردم؟؟*با گریه*
تهیونگ اخمی کرد:از پدر و مادرت ممنونم که به بهزیستی بردنت..چون ممکن بود هیچوقت پیشم نباشی!...از خدا هم باید ممنون باشی که اون لاشی رو از زندگیت برد..چون اون لیاقت پرنسسی مثل تورونداشت..
از بغلش بیرون اورد و پیشونیش رو بوسید و اشکاشو پاک کرد
تهیونگ:گوش کن ببین چی میگم..نه اون آشغال هایی که بهشون میگی پدر و مادر پدر و مادر واقعیت بودن..نه اون عوضی عشق زندگیت!
چون هیچکدوم..هیچکدومشون نخواستن ببینن نخواستن باور کنن تو یه فرشته ی واقعی هستی!
کیم لونا! من قبل از اومدن تو یه نوجوون 15 ساله ی تنها ی افسرده بودم...تا اینکه بابا و مامان دلشون یه دختر کوچولو خواست..تو اومدی تو زندگیم!
باعث شدی من عوض بشم لونا!..تو فقط ده سالت بود اما حضورت تو زندگیم باعث شد که...تمام غم هامو فراموش کنم..تو یه فرشته ی واقعی هستی!
لونا لبخندی زد..لبخندی که انگار بعد مدت ها از ته دلش بود!
تهیونگ:تو تنها نیستی لونا..من تا همیشه کنارتم! هر اتفاقی که بخواد بیوفته من پیشتم..هیچوقت فکر نکن تنهایی!
لوتا بغلش کرد و سرشو تو سینش فشرد..تهیونگ هم بغلش کرد و سرشو بوسید و نوازش کرد
لونا:مرسی که پیشمی...تهیونگا!:)
The end✨️
اگر بد شد معذرت میخوام
نظرتون واسم مهمه 🫶✨️
دستشو تو موهام کشید و با صدای بمش اروم گفت:هنوزم به اون مترسک فکر میکنی؟؟هوم؟
سعی کردم اروم جلوه کنم و لبخند زدم و گوشیمو خاموش کردم:اوه..اوپا..نخوابیدی؟
تهیونگ:تو چرا نخوابیدی؟؟
لونا:خوابم نبرد..
سرمو برگردوندم سمتش و همینجوری دست تو موهام میکشید...اخم کرده نشست روی تخت
تهیونگ:لونا...چرا بهم چیزی نمیگی؟؟
منم روی تخت نشستم با صدای خیلی اروم گفتم:مامان بابا خوابن؟
تهیونگ:آره خوابن..سوال منو جواب بده!
سرمو انداختم پایین:چی میخوای بشنوی داداش؟
بهم نزدیک تر شد و دقیقا بغلم نشست
تهیونگ:لازم نیست ازت بپرسم حالت چطوره...معلومه!
بغض کردم
لونا:من چیزیم نیست اوپا چیزیم نیست..
لبخند زورکی زدم..نگاهم کرد...دستشو دور کمرم حلقه کرد..آهی کشید:من احمق نیستم لونا..احمق نیستم
لونا
با بغض لب زدم:چیزی..نیست من حالم خوبه تهیونگ..فقط یکمی خستم..میخوام بخوابم...میشه بخوابم
کمرمو کشوند سمت خودش..محکم بغلم کرد..سعی کردم جلوی خودمو بگیرم...ولی منم آدمم..یه دفعه وا میدم دیگه..
تهیونگ
وقتی بغلش کردم چند ثانیه بعدش لرزوندن شونش و حس کردم..صدای گریش تو گوشم پیچید..
ایرن:
دستشو تو موهای خواهر کوچولوش برد...بوسه های آروم روی موهاش میزاشت..کنار لاله ی گوشش رو بوسید و اروم در گوشش گفت:هیشششش...اشکالی نداره..اشکال نداره..لازم نیست که همیشه خودتو خوب نشون بدی کوچولو..توهم آدمی پرنسس
لونا:چرا هیچکس منو دوست نداره؟؟چرا تهیونگ؟؟اون از پدر و مادرم که منو ول کردن اینم از یونجون..اخه..اخه مگه من..چه بدی ای به کسی کردم؟؟*با گریه*
تهیونگ اخمی کرد:از پدر و مادرت ممنونم که به بهزیستی بردنت..چون ممکن بود هیچوقت پیشم نباشی!...از خدا هم باید ممنون باشی که اون لاشی رو از زندگیت برد..چون اون لیاقت پرنسسی مثل تورونداشت..
از بغلش بیرون اورد و پیشونیش رو بوسید و اشکاشو پاک کرد
تهیونگ:گوش کن ببین چی میگم..نه اون آشغال هایی که بهشون میگی پدر و مادر پدر و مادر واقعیت بودن..نه اون عوضی عشق زندگیت!
چون هیچکدوم..هیچکدومشون نخواستن ببینن نخواستن باور کنن تو یه فرشته ی واقعی هستی!
کیم لونا! من قبل از اومدن تو یه نوجوون 15 ساله ی تنها ی افسرده بودم...تا اینکه بابا و مامان دلشون یه دختر کوچولو خواست..تو اومدی تو زندگیم!
باعث شدی من عوض بشم لونا!..تو فقط ده سالت بود اما حضورت تو زندگیم باعث شد که...تمام غم هامو فراموش کنم..تو یه فرشته ی واقعی هستی!
لونا لبخندی زد..لبخندی که انگار بعد مدت ها از ته دلش بود!
تهیونگ:تو تنها نیستی لونا..من تا همیشه کنارتم! هر اتفاقی که بخواد بیوفته من پیشتم..هیچوقت فکر نکن تنهایی!
لوتا بغلش کرد و سرشو تو سینش فشرد..تهیونگ هم بغلش کرد و سرشو بوسید و نوازش کرد
لونا:مرسی که پیشمی...تهیونگا!:)
The end✨️
اگر بد شد معذرت میخوام
نظرتون واسم مهمه 🫶✨️
- ۲۲۴
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط