{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spy family

spy ×family
فصل•۳•پارت•۴•

آنیا: جیغغغغغغغغغ
بکی : غش کرده

آنیا: تو.. تو.. تو کی هستی؟

مرتیکه: دختر خوشگله بیا اینجا ببینم

(یه پیرمرده مسته که قیافش و رو لباس هاش اینا خون هست)


آنیا بکی رو بغل می‌کنه و فرار می‌کنه


مرتیکه: کجا می‌ره دختره..
و تفنگشو درمیارع که شلیک کنه . لوید اسلحه رو میچپونه تو کلش (بله لوید اونجا بوده)

آنیا که تقریبا غش کرده بکی رو میده به مارتا
و می‌ره خونه همجاش خونی شده چون اون کرده خونی بهشون دست زده بود

موهای آنیا که دم اسبی بود تقریبا افتاده بود و شل شده بود

لباسش دامن و کراپ سفید بود که خونی بود

قیافش زخمی بود(چون کل راه رو با یه دختره 40 . 50 کیلویی دویده)

داشت اشک می‌ریخت

کفش هاش که داغون شده بود زانوش که خون چک چک می‌کرد.

(تو راه ۳ بار با زانو زمین خورد)


وارد خونه میشه

ملیندا : ا...آنیا واییییییی میدوئه سمت آنیا


دامیان و دیمیتریوس: آنیا چی.چیی

آنیا: زیر لب یچیزایی میگه و بیهوش میشه.


ملیندا: وایییی


دیمیتریوس می‌ره که بغلش کنه و ببرتش بیمارستان که دامیان دیمیتریوس رو هل میده خودش بغلش می‌کنه

آنیا دستش رو روی صورت دامیان میزاره میگه : مم....مم نون و بی هوش میشه

دامیان که صورتش خونی شده(دستا آنیا خونی بود) طاقت بیار .

می‌ره بیمارستان و پانسمان می‌کنه و خلاصه خوب میشه

آنیا: ممنونم ازت به زحمت افتادی نه؟

دامیان: معلومه که افتادم بخاطر اینکه حواست به خودت نیست اینطوری شدی

آنیا: هی دوست داشتی به پیرمرد مست بهم دست درازی کنه؟ اره؟


دامیان: چی؟ چی میگی

آنیا: داشتیم حرف می‌زدیم یه پیرمرد مست خودشو انداخت با چاقو روی ما هم چاقوش و
هم کل بدنش سرتاپا خونی بود بکی هم غش کرد خواست به من شلیک کنه و دست درازی که من بکی رو بغل کردم و کل راه رو دویدم و است وضعیت افتادم اقا‌‌‌...

دامیان: او...نمی‌دونستم....


آنیا:, اوهوم . آقایی حالا کولم کن منو ببر

دامیان: اوووووو پرو ... به همین خیال باششششس


آنیا: دیمیتریوسسسسسس کجایی کولم کنیییی(زیر چشمی داره به دامیان نگاه می‌کنه)

دامیان: دختره دقللل بارز
بپر بالا

آنیا:هوراااااا

و سوار ماشین میشن و میرن خونه برا ملیندا هم ریز تا پیاز تعریف می‌کنه

«امیدوارم خوشتون اومده باشه »🙂‍↔️🫶🏻
دیدگاه ها (۵)

نگاه کنیددد😭😭😭😭🥹من ذوقققیعنی دارم بندری مریفقشمیکسکضحصصحصحصخ

5۰ تایی بشیم رگباری 10 تا پارت میدم..قول قول 🤏🏻

spy×familyفصل•۳•پارت•۳•آنیا وارد عمارت میشه که یکهو...دیمیتر...

عزیزان بگم تا ۴۵ تایی نشیم پارت نمیدم

رمان حسم به تو....

رمان حسم به تو.... فصل2 بعد از دوست شدن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط