spyfamily
spy×family
فصل•۳•پارت•۳•
آنیا وارد عمارت میشه که یکهو...
دیمیتریوس رو میبینه
(داناوان که نبود همه هم خواب بودند)
آنیا یکهو میره رو هوا میگه: وای خدا.. ترسیدم
دیمیتریوس: راحتی برا خودت میری میای اینور اونور ...
آنیا: اهم.. رفته بودم پیش خانوادم
دیمیتریوس: قراره بود ساعت ۱۰ اینجا باشی.
آنیا: رئیس من نیستی.....(با قیافه احمقانه+)
دیمیتریوس: درست صحبت کن خانم
آنیا: اوم. اوکی ببخشید حالا اگه اجازه بدید بفرماییم در اتاقم
دیمیتریوس: از جلوی پله میره اونور: بفرماید....
دیمیتریوس: یادت باشه سر ساعت تعیین شده کارات رو انجام بدی وگرنه هیچ وقت نمیتونی بیرون بری.
انیا یکم سرش رو هم میکنه میگه: چشم
دیمیتریوس رفته از عمارت بیرون
آنیا داره به در نگاه میکنه و میگه: وا.. چش بود؟
که به روبرو نگاه میکنه دامیان رو میبینه
آنیا: واییییی . ترسیدمممم. چرا اینجوری هستین وای...
دامیان: شششش ساکت باش. تو مگه نباید ۱۰ عمارت میبودی؟
آنیا: ای بابا الان تمام چیزهایی که به داداشت گفتم رو به تو هم بگم پوف پسر دوم ول کن
دامیان: با دیمیتریوس حرف زدی؟
آنیا: اوهوم
دامیان: وای. برو تو اتاقت
آنیا: اوکی دوکی
صبح شد و همینطوری چند روز گذشت
دامیان : مامان فردا مدرسه داریم درست کردی ؟
ملیندا: اره تلفن زدم
دامیان: مطمئن باشم؟
ملیندا: اره اره..
آنیا: صبح بخیر..
ملیندا: صبح توهم بخیر
دامیان: او چیه اینقدر خوشحالی
آنیا: من. میخوام.....که..... با...بکی برم بیروننن
دامیان: اوهه.. چه چیزا
آنیا: باییییی
رفت بیرون و نسخصحصحثقح
داشتن حرف میزدن که. یکهو
آنیا: جییییییییغغغغغغغغغغغغغغ
فصل•۳•پارت•۳•
آنیا وارد عمارت میشه که یکهو...
دیمیتریوس رو میبینه
(داناوان که نبود همه هم خواب بودند)
آنیا یکهو میره رو هوا میگه: وای خدا.. ترسیدم
دیمیتریوس: راحتی برا خودت میری میای اینور اونور ...
آنیا: اهم.. رفته بودم پیش خانوادم
دیمیتریوس: قراره بود ساعت ۱۰ اینجا باشی.
آنیا: رئیس من نیستی.....(با قیافه احمقانه+)
دیمیتریوس: درست صحبت کن خانم
آنیا: اوم. اوکی ببخشید حالا اگه اجازه بدید بفرماییم در اتاقم
دیمیتریوس: از جلوی پله میره اونور: بفرماید....
دیمیتریوس: یادت باشه سر ساعت تعیین شده کارات رو انجام بدی وگرنه هیچ وقت نمیتونی بیرون بری.
انیا یکم سرش رو هم میکنه میگه: چشم
دیمیتریوس رفته از عمارت بیرون
آنیا داره به در نگاه میکنه و میگه: وا.. چش بود؟
که به روبرو نگاه میکنه دامیان رو میبینه
آنیا: واییییی . ترسیدمممم. چرا اینجوری هستین وای...
دامیان: شششش ساکت باش. تو مگه نباید ۱۰ عمارت میبودی؟
آنیا: ای بابا الان تمام چیزهایی که به داداشت گفتم رو به تو هم بگم پوف پسر دوم ول کن
دامیان: با دیمیتریوس حرف زدی؟
آنیا: اوهوم
دامیان: وای. برو تو اتاقت
آنیا: اوکی دوکی
صبح شد و همینطوری چند روز گذشت
دامیان : مامان فردا مدرسه داریم درست کردی ؟
ملیندا: اره تلفن زدم
دامیان: مطمئن باشم؟
ملیندا: اره اره..
آنیا: صبح بخیر..
ملیندا: صبح توهم بخیر
دامیان: او چیه اینقدر خوشحالی
آنیا: من. میخوام.....که..... با...بکی برم بیروننن
دامیان: اوهه.. چه چیزا
آنیا: باییییی
رفت بیرون و نسخصحصحثقح
داشتن حرف میزدن که. یکهو
آنیا: جییییییییغغغغغغغغغغغغغغ
- ۹.۹k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط