{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شعر و فلسفه عشق و عدالت

شعر و فلسفه عشق و عدالت

در آینهٔ جان، چو رخسار تو دیدم

آتش به دل از عشق شرربار تو دیدم

عدل آن بُوَد ای دوست، که جانانه کنی

جان را به کفِ دست، چو پیمانه کنی

در مکتبِ عشاق، رهِ عشق نه این است

که دل بر کنی از خلق، و دل‌بستهٔ این است

آن دل که به هر شام، غمی تازه سراید

از عشق چه داند؟ زِ چه پروا نماید؟

عشق است که جان را به کمال آرد و بخشد

بر ظلمتِ هستی، نفسِ عشق ببخشد

عدالت، نه به شمشیر و نه با زر توان داد

جز عشق، در این راه، رهی نیست، مراد

هر کس که زِ عدل، جز سخن، دم نزند

از عشق تهی‌دست، زِ هر جا، به در آید

آن روز که جان‌ها همه در عشق بسوزند

از عدل، گلی نو به جهان غنچه کند باز

پس عشق، خودِ عدل است، اگر راه شناسیم

کاین هر دو یکی جوهرِ پاک است، بدانیم
دیدگاه ها (۰)

هفت باد آمد و هفت نور رسیدهفت اسمِ روشن از دلِ دور رسیدرفتگا...

بهترین شعر برای بی تی اس واقعا هفت‌گانه‌های روشنِ راهِ دور، ...

زیبایی اگه اسم داشته زندگی اگه رنگ داشته باشه همه‌باهم میشه ...

دوست داشتنی ترین لحظه کله عمرم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط