{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 10

که دید یه نفر داره به پیپ که پشت پنجره است اب میده . خندش گرفته بود . در پنجره باز کرد داد

+مین یونگییییییییییییییییییییی

یونگی ا تعجب از صدایی که شنیده بود سرشو بالا اورد و دید جیمین داره براش دست تکون میده . با خودش فکر کرد جیمین الهه ای چیزیه؟چرا انقد ضریف و زیباعه؟مگه اون یه پسر نیست؟در پنجرشو باز کرد و گفت

-داد نزننن خوابن بقیههه
+پس...

وجیمین بشکنی زد و در پنجره بست و برای چند ثانیه غیب شد.با خودش گفت عجب مودی ایه.ولی دید که یهو جیمین ظاهر شد.دید یه برگه چسبونده به پنجره و با دقتی که کرد فهمید نوشته ممنون که بهم اعتماد کردی هیونگ. و بعد به جیمین نگاه کرد و دید یه لبخند مهمونش کرده. سریع رفت و یه برگه برداشت و نوشت مطمئن باش من قرار نبود بیام فقط به خاطر گله اومدم . جیمین لبخند زد و دست تکون داد و گفت شب بخیر و رفت.یونگی به ماه نگاه کرد و فکر کرد فرقش با ماه چیه؟بعد یه ضربه به صورتش زد (شاید باید میگفتم سیلی ولی خب..)

-به چی فکر میکنی بسه بابا اه برو بخواب...

(فردا صبح)
+هیونگ خب بگو رازش چیه میخوام کمکش کنمممم
*جیمینا...من نمیتونم واقعا...ببین ما قدیما قبل از اینکه تو بیای 6 نفر بودیم . جین هیونگ و هوسوک . من به جین هیونگ زنگ میزنم باهاش حرف بزن اون بیشتر میتونه کمکت کنه.
+اه باشه...شمارشو بده خودم زنگ میزنم

جیمین شماره جین رو گرفت و رفت تو مغازش تا باهاش صحبت کنه...
بوق...
بوق...
^الو؟
+سلام جین شی.
^سلام شما؟
+عام شما منو نمیشناسید من شمارتون از نامجون هیونگ گرفتم . من پارک جیمینم .
^اه جیمینا شناختمت. نامجون ازت تعریف کرده بود.بزار من برم یه جا خلوت تصویریش کنم
+عام باشه..
^خب. اوه جیمینا تو چقدر خوشگلیییییییی.
+ممنونممم.شما هم همینطور
^خب چی باعث شده پارک جیمین بخواد با من صحبت کنه؟
+عام راستش میخواستم درباره یونگی هیونگ صحبت کنم..
^اوه یونگی...چیزی شده؟!
+نه فقط یه سری سوال داشتم.میتونم بپرسم؟
^البته
+میشه از وقتی که باهم بودین و اتفاقاتی که افتاده شروع کنی بهم بگی؟
^اه..خب باشه..همه چی از وقتی شروع شد که ما با هم همسایه شدیم . اول از هم نامجون بود . یه کتاب فروشی خیلی با سلیقه باز کرد. بعدش منم مغازه تورو داشتم. من یه کافه باز کردم من عاشق اشپزی بودم. بعدش یونگی و هوسوک بهمون اضافه شدن و احتملا نمیدونی هوسوک کیه...اون با یونگی تو دگو همسایه بودن و باهم بزرگ شدن و قدرتاشونم یکی بود و باهم مغازه زدن. همه چی عالی پیش میرفت . بعدش با تهیونگی اشنا شدیم و اون دوستش جونگ کوک به ما معرفی کرد . سال بعدش که جونگ کوک فارغ التحصیل شد یه مغازه اینجا با کمک خانوادش گرفت و تعمیرگاه زد..ما همه مون باهم دوست بودیم و مدام بیرون و شب نشینی داشتیم . مدام خونه هم دیگه بودیم یا ساحل . ولی یه شب...یه شب اعصاب یونگی از دست یه مشتری خورد بود و انرژی خیلی زیادی باید تخلیه میکرد...هوسوک هم نزدیک ترین فرد به یونگی بود و رفیقش بود . یونگی تو وان اب یخ بود و همه جا رو جوهر پر کرده بود .هوسوک خواست کمکش کنه و انرژیشو بگیره ولی یونگی عصبی شد و به قدری انرژی ازاد کرد که هوسوک تا 1 هفته بیهوش بود . از اون به بعد اونا هم دیگه ندیدن یونگی ول کرد همه چیز و رفت و هوسوک هم با بی خبری رفتش یه جا دیگه و شروع کرد کار کردن.از اون به بعد یونگی زیاد اوکی نبود و فقط بعضی وقتا میومد پیش ما . منم با دیدن این شرایط مدرک اشپزیمو گرفتم و رفتم فرانسه . یونگی خوب بلد بود انرژیشو کنترل کنه ولی اون بار اولین بارش بود...
+واقعا سخت گذشته..متاسفم
^مشکلی نیست. حالا برا چی میخواستی بدونی؟؟
+من میخوام کمکش کنم حالش بهتر شه و من...(توضیح شرایط پیش اومده و گلی که اورده و برگشتش به خونه)
^وایییییییییییییییی. همین که تونستی برش گردونی به این خونه یه قدم بزرگه . اروم اروم و با حوصله قانعش کن تا همه چی درست کنه از شب نشینی های دوباره تا حرف زدنش با هوسوک .
+امیدوارم بتونم .
^ تو میتونی . اوه اوه دارم صدام میکنن باید برم..
^برو هیونگ . فایتینگ..

و قطع کرد. داشت میرفت پیش گلاش که یه صدای انفجار مانند مهیبی اومد...
ببخشید دیر شد واقعا ویس نمیزاشت بزارم . امروز باز میزارم
شرطی لازم نیست تهیواون دوستش جونگ کوک به ما معرفی کرد . سال بعدش که جونگ کوک فارغ التحصیل شد یه مغازه اینجا با ک
دیدگاه ها (۲۴)

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

You are paying back karma پارت³⁴درحالی که آلفا سرشو روی شونه...

پسر بد (59)

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

چند پارتی درخواستی

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط