{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده فاطمه رنجبر

نویسنده : فاطمه رنجبر
ژانر : عاشقانه ، اجتماعی ، طنز
هدف : داشتن غرور دلیل انسان بودن نیست ، برای انسان بودن شعور لازم است نه غرور .
خلاصه: کسی که طرد شه از زندگی بیزار می شه تلخی ها و غصه ی عالم به دلش رجوع می کنه ، سخته طرد شی بخاطر عشقی که آخرش سرابه، وقتی به سراب می رسی و جای خالیش را می بینی اون وقته که خراب کردن پل های پشت سرت کار ابلهانه ایه.
مقدمه
چشم هام رو باز می کنم
به دوردست ها خیره می شم
جایی که ردپای عشقه
واقعی ، پاک ، زلال….
خیره می شم به آینده ای که غرور تو اون جایی نداره.
به چشم های خسته م نگاه کن ، صدام کن غرورت رو کنار بزن ، یک قدم فاصله بینمون رو کم کن تا به تماشای عشق بشینیم .کنار هم دست تو دست، شونه به شونه
. با هم بگیم تا عشق هست زندگی باید کرد .

چشم هام رو بستم و نفسی عمیقی کشیدم . لبخند روی لب هام نشست گل و شیرینی که خریده بودم رو گرفتم. از ماشین پیاده شدم و برای اولین بار دوست داشتم سوپرایزش کنم خیلی دوست داشتم بببینم از خبرم چه حالی بهش دست میده. آروم در حیاط رو باز کردم و بی سرو صدا داخل رفتم .
فاصله حیاط تا خونه رو بدون هیچ سر و صدایی طی کردم . سرم رو به در چسبوندم هیچ صدایی به گوشم نخورد .لبخندم پررنگ تر شد آروم در رو باز کردم و تو خونه رفتم . استرس تموم وجودم رو به لرزش در آورده بود و دستام به شدت می لرزید .
آهسته سمت اتاقش قدم برداشتم در اتاق نیمه باز بود ، لبخند زدم و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم. تا خواستم در رو باز کنم با صدایی که شنیدم دستم به روی دستگیره خشک شدحتی لبخندمم از رو لبام پر کشید .
نیازی نبود سرم را به در بچسبونم .صدای خنده هاشون وقربون صدقه هاشون واضح به گوش می رسید . از لای در نیمه باز شده همه چیز را می شد دید . لرزش دستام بیشتر شد ،چشم هام تار می دید اشک های مزاحم رو پاک کردم تا بهتر ببینم، بهتر ببینم بخاطر کی تباه کردم جوونیم رو، حتی پاها و قلبم هم می لرزید .
چی شد که به اینجا رسیدم؟ یعنی اینجا ته خط بود!؟به همین زودی همه چیز تموم شد؟



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%84%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

دانلود رمان ایستادم ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ “ﻫﯿﭽﮑﺲ ” ﺩﺳﺖ ﺍﺯ “ﺍﺭﺯﺷﻬﺎﯾﺖ...

خلاصه‌ای از رمان:من برمی‌گردم ماجرای واقعی زندگی زنی به‌نام ...

نام رمان: پریشاننویسنده: :B.Rژانر: عاشقانهخلاصه: داستان در م...

نام داستان: از تباهی تا جوانمردینویسنده: علیرضا لطفی کاربر ن...

Part : 43رسیدم به خونه سگ ها رو توی خونه اشان گذاشتم و  غذا ...

شوهر یا ارباب

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"3"تهیونگ: برام قهوه بیار اتاقم .....‌☆ویو هانا☆دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط