{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان پریشان

نام رمان: پریشان
نویسنده: :B.R
ژانر: عاشقانه
خلاصه: داستان در مورد دختری به نام آرتمیس هست که در خانواده ای بزرگ ‌می شه که واسه خودش نیست و او، در سن “بیست و دو” سالگی این رو می فهمه و…
حالا یه سوال به وجود می آد: اون می خواد چیکار کنه!؟
مقدمه:
درگیرم …
درگیر یه احساس پرپیچ خم وتاب .
درگیر یه احساس غریبه!
چه بنامم، این احساس ناشناخته را؟
متلاشی ام از بروز…
از بروز احساسی
که برایم همانند کابوس شبانه است.
پیشنهاد ما
رمان شبهای بعد از تو | mahsa_k کاربر انجمن نودهشتیا
رمان آنا دختری از جنس آتش | ZRis کاربر انجمن نودهشتیا
***
سلام! من بهار هستم و خیلی خوشحالم که دارید رمان من رو می خونید. این رمان جلد دوم داره و تنها با حمایت شما نوشته می شه.
******
کاش می تونستم این عرفان بی ادب رو خفه کنم !
بی ادب، بی همه چیز، روانی! آخه کی ساعت هفت صبح می ره حموم و شروع می کنه به آواز خوندن که تو رفتی؟!
هر چی تلاش کردم که دوباره بخوابم، نشد .
عرفان کله شق، دیونه، احمقِ روانی !
از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم. بدون این که کسی بفهمه، وارد اتاق عرفان شدم و دم در حموم ایستادم .
عرفان: امروز بهترین روز زندگی منه! آخه آرتمیس رو ضایع می کنم؛ وای خدا چقدر می چسبه خنده ی بعد از اون .
با عصبانت داد زدم:
-زر نزن !
هیچ صدایی نیومد، حتی صدای دوش آب .
من: خدا رحمتت کنه؛ فاتحه ات رو فرستادم .
-هوی شترمرغ! تند نرو ،من هنوز زندم .
من: شترمرغ عمته !
-کدومشون!؟ زهرا یا زهره؟
-هر دوشونن .
-اشکال نداره .
-خالته !
-خاله فاطمه، یا مامان تو!؟
-خفه شو عرفان! بیای بیرون، خفه ات می کنم. قیمه قیمه ات می کنم عرفان !
-وای ترسیدم ننه جون! وای غش کردم، وای از حال رفتم .
داد زدم:
-بسه عرفان، خفه خون بگیر !
-اوخی …حرفام رو مخت قدم برداشت!؟ ببخشید گلکم .
-ببند اون دهنت رو .
– از اتاقم گم شو بیرون؛ می خوام بیام لباسام رو بپوشم .
-همه پسر خاله دارن، منم پسر خاله دارم؛ انگار نه انگار !
-دلت هم بخواد .
-بله _ بله! دلمون که می خواد .
و از اتاقش بیرون اومدم .
عرفان پسر خالمه، دانشگاه عرفان شیرازه، یعنی جایی که ما زندگی می کنیم؛ عرفان الان دو ساله که دنبال خونه می گرده، اما کو؟
انقدر این بشر بازی گوشه که نگو! الان دو ساله هر روز و هر شب می آد خونه ی ما؛ همه از بودن عرفان توی خونه ی ما راضین به جز من !
من و عرفان اصلا نمی تونیم در عرض دو دقیقه با هم خوب باشیم؛ به قول بابا مثل خروس جنگی می مونیم .
با صدای بلند داد زدم:
-سلام خانواده ی گرامی، دخملتون بیدار شده !
صدای عرفان از توی اتاق به گوشم خورد .



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%db%8c%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نویسنده : فاطمه رنجبرژانر : عاشقانه ، اجتماعی ، طنزهدف : داش...

دانلود رمان ایستادم ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ “ﻫﯿﭽﮑﺲ ” ﺩﺳﺖ ﺍﺯ “ﺍﺭﺯﺷﻬﺎﯾﺖ...

نام داستان: از تباهی تا جوانمردینویسنده: علیرضا لطفی کاربر ن...

نام رمان: پیغام عشق♦️ زبان: فارسی♦️ ژانر رمان: عاشقانه♦️ تعد...

#پرنسس_کوچولوی_مافیا#پارت_۱ویو ی اتامروز مثل همیشه بلند شدم ...

part42 عشق پنهان《ویو ات》رفتم دستشویی به صورتم آب زدم ات: وای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط