شب فرو می افتاد...

شب فرو می افتاد...
به درون آمدم و پنجره ها را بستم،
باد با شاخه در آویخته بود.
من در این خانه،
تنها،تنها،
غم عالم به دلم ریخته بود...

هوشنگ_ابتهاج
دیدگاه ها (۱)

پدرم نیست ...

در هیاهوی روزگار، خانه‌ی ما هنوز در سکوتِ غم فاطمه و غربتِ ع...

جاده بی راهه

اندوه دلمرازی ست که در سکوت شبانه                          ب...

👇👇👇دلنوشته خودم«گاهی سکوت، بلندترین فریادِ آدم است. همین.»«ن...

تقدیم به مادر شهیدمون💔🖤🤍دیر آمدم دیر آمدم در داشت می‌سوختهیئ...

دل نوشته برای سرباز وطن

#شب و #دلتنگی و #تنهاییسه رفیق قدیمی‌ من!هر شب ، بی‌دعوت می‌...

دلم کمی کودکی می خواهد...کمی بچگی ، بی خیالی ، بی نگرانی برا...

دور از هیاهوی آدم ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط