ادم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند ا

ادم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند. اونقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبز کبود شده بود ، نفس عمیقی کشید، کتاب رو گذاشت روی میز و پتو رو تا سرش بالا کشید و همینطور که داشت از ترس می‌لرزید سعی میکرد به خودش دلداری بده. همش با صدای لرزون به خودش می‌گفت :‌ نه انسانها واقعیت ندارند.
دیدگاه ها (۰)

شانستونو امتحان کنید https://like.timefriend.net/17252222823...

این روزا مد شده که می‌گن : نجات دهنده در آینه است.اما داستای...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برو...

اینجا سرایِ سرد سکوت اَست !ما موجهای خامش‌ِ آرامشیم ،با صخره...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part¹⁹"انگار داشت بچه ای رو گول میزد.سرش رو ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۸۹اخ.. قلبم بي قرارش بود د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط