چند پارتی از فلیکس وقتی برات قلدری میکنن و
چند پارتی از فلیکس: (وقتی برات قلدری میکنن و...)
تکپارتی از وقتی برامون قلدری میکنن و میاد نجاتمون میده(در اصل گفته بودید از هیوجین باشه ولی از هیوجین زیاد نوشتم☺️حالا اگر خواستید بگید بنویسم)
طبق معمول ساعت ۵ بیدار شدی تا یکم درساتو بخونی و پنج دقیقه مونده به هفت همیشه شروع میکنی به آماده شدن که هفت و نیم حرکت کنی و مدرست باشی...
فرمتو پوشیدی، موهاتو شونه کردی و بافتیش و چند تا گیره به موهات زدی تا موهات خوب به نظر بیاد یکمم کرم نرم کننده به دست و صورتت زدی تا نرم باشن و ساعتتو برداشتیو بعد اینکه به دستت زدی و رفتی آشپز خونه هم خوراکی مدرستو آماده کنی هم یچیزی بخوری، تو کلا صبحونه نمیخوری اگرم بخوری کم میخوری و همیشه برای مدرست فقط میوه میبری با آب پس همونا رو برداشتی و بعد گذاشتنشون تو کولت کلیدو برداشتیو کفشاتو پوشیدی و رفتی
بعد یه ربع رسیدی مدرسه که پنج دقیقه نگذشته دیدی قلدرای مدرسه دارن یه نفرم اذیت میکنن البته که زنگ بعدی تو نفر بعدی میشدی ولی حرست گرفت و رفتی از دختره دفاع کردی تا نجاتش بدی
ات: هوی...تمومش کنید دیگه
×: اوهوع...اینو نگا چه بلبل زبونی میکنه
: میدونی که زنگ بدی همه ی این بلا ها قراره سر توهم بیاد
ات: به جای اینکه به فکر اینجور چیزا باشید به فکر این زنگ باشید که تو امتحان خرابکاری نکنید، چون کسی نیست کمکتون کنه
همه شروع کردن به پچ پچ کردن
×: نگران نباش توعه هرزه به راحتی برامون تقلب میفرستی
ات: فکر نکنم دیگه همچین خبرایی باشه، درضمن من درس دارم -دست دختره رو گرفتی- دیگه مزاحم نشید -با دختره رفتی کلاستون
_: م...ممنونم ازت که کمکم کردی آن
ات: کاری نکردم که، حالا سعی کن درسو بخونی تا زنگ نخورده
_: اوهوم
تو همه ی لحظاته قبل فلیکس از دور داشت تماشات میکرد و تو ذهنش تکرار میشد"آفرین دختر"....
اون از وقتی که انتقالی گرفته بودی وَ اومدی این مدرسه عاشقشت شده بود، بیشتر اوقات با اینکه با بقیه جدی و سرد و قلدرانه بود ولی با تو خیلی مهربونه بود و از اونجایی که تو ازش زیاد چیزی نمیدونستی کلا به تو گفته بود که اصلا قلدر نیست و پسر خوبیه، همیشه تو درسا به هم کمک میکردید و درسته اونقدر صمیمی نبودید اما رابطه خوبی داشتید و با این حال داشتید به هم نزدیکتر میشدین...اون بارها و بارها میخواست بهت بگه دوستت داره اما یچیزی بهش میگفت"بیخیال بزار همینطوری به رابطه دوستانه باشه"ولی اینبار با قاطعیت میخواست بهت اعتراف کنه...
تکپارتی از وقتی برامون قلدری میکنن و میاد نجاتمون میده(در اصل گفته بودید از هیوجین باشه ولی از هیوجین زیاد نوشتم☺️حالا اگر خواستید بگید بنویسم)
طبق معمول ساعت ۵ بیدار شدی تا یکم درساتو بخونی و پنج دقیقه مونده به هفت همیشه شروع میکنی به آماده شدن که هفت و نیم حرکت کنی و مدرست باشی...
فرمتو پوشیدی، موهاتو شونه کردی و بافتیش و چند تا گیره به موهات زدی تا موهات خوب به نظر بیاد یکمم کرم نرم کننده به دست و صورتت زدی تا نرم باشن و ساعتتو برداشتیو بعد اینکه به دستت زدی و رفتی آشپز خونه هم خوراکی مدرستو آماده کنی هم یچیزی بخوری، تو کلا صبحونه نمیخوری اگرم بخوری کم میخوری و همیشه برای مدرست فقط میوه میبری با آب پس همونا رو برداشتی و بعد گذاشتنشون تو کولت کلیدو برداشتیو کفشاتو پوشیدی و رفتی
بعد یه ربع رسیدی مدرسه که پنج دقیقه نگذشته دیدی قلدرای مدرسه دارن یه نفرم اذیت میکنن البته که زنگ بعدی تو نفر بعدی میشدی ولی حرست گرفت و رفتی از دختره دفاع کردی تا نجاتش بدی
ات: هوی...تمومش کنید دیگه
×: اوهوع...اینو نگا چه بلبل زبونی میکنه
: میدونی که زنگ بدی همه ی این بلا ها قراره سر توهم بیاد
ات: به جای اینکه به فکر اینجور چیزا باشید به فکر این زنگ باشید که تو امتحان خرابکاری نکنید، چون کسی نیست کمکتون کنه
همه شروع کردن به پچ پچ کردن
×: نگران نباش توعه هرزه به راحتی برامون تقلب میفرستی
ات: فکر نکنم دیگه همچین خبرایی باشه، درضمن من درس دارم -دست دختره رو گرفتی- دیگه مزاحم نشید -با دختره رفتی کلاستون
_: م...ممنونم ازت که کمکم کردی آن
ات: کاری نکردم که، حالا سعی کن درسو بخونی تا زنگ نخورده
_: اوهوم
تو همه ی لحظاته قبل فلیکس از دور داشت تماشات میکرد و تو ذهنش تکرار میشد"آفرین دختر"....
اون از وقتی که انتقالی گرفته بودی وَ اومدی این مدرسه عاشقشت شده بود، بیشتر اوقات با اینکه با بقیه جدی و سرد و قلدرانه بود ولی با تو خیلی مهربونه بود و از اونجایی که تو ازش زیاد چیزی نمیدونستی کلا به تو گفته بود که اصلا قلدر نیست و پسر خوبیه، همیشه تو درسا به هم کمک میکردید و درسته اونقدر صمیمی نبودید اما رابطه خوبی داشتید و با این حال داشتید به هم نزدیکتر میشدین...اون بارها و بارها میخواست بهت بگه دوستت داره اما یچیزی بهش میگفت"بیخیال بزار همینطوری به رابطه دوستانه باشه"ولی اینبار با قاطعیت میخواست بهت اعتراف کنه...
- ۲.۶k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط