{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیگارشو روشن کرد

سیگارشو روشن کرد
گفتم: این روزا خیلی تو فکری
گفت:می کشی؟
گفتم: نه با دود میونه ی خوبی ندارم
گفت: می خوام برگردم
گفتم: به کجا؟ ازکجا؟
گفت: به خودم. چیزی نگفتم،
گفت:این مدت خیلی درگیر بودم ،ازخیلی چیزها غافل بودم
گفتم: درگیرچی؟ غافل از چی؟
به دود سیگارش خیره شد
و گفت: درگیر عشق غافل از زندگی
حالت فیلسوفانه ای به خودم گرفتم و
گفتم: به قول یه رفیق زندگی چیزی جزعشق نیست…
بدون اینکه به من نگاه کنه آروم گفت:
احتمالا رفیقمون تا حالا عاشق نشده بود
راستی سیگار می کشی؟

#Mahdi
دیدگاه ها (۲)

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

~🐨: اوایل خیلی سعی می‌کردم بین «کیم نامجون» و «رپ مانستر» تف...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

Destiny part 21

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط