پارت³⁵
پارت³⁵
جیمین
بعد اون اتفاق همش داشتم خودمو سرزنش میکردم هنوز بهش نگفته بودم قراره بگردم اما دیگه دیر شده بود یه ساعت دیگه پروازم بود بخاطر اینکه وضعیت بدتر شده بودی توی سئول باید زودتر برمیگشم بدون خداحافظی از هیچکسی مجبور شدم برگردم به سئول آماده ی رفتن بودم توی هواپیما نشسته بودم فقط به چند نفر سپرده بودم به تهیونگ خبر بدن و بگن وضعیت هممون داره خطری میشه شنیده بودم جئون جونگ کوک برگشته به توکیو میدونستم بخاطر جایگاه پدرش اومده و باید هرچه سریع تر به سئول میرفتم و مواظب اوضاع اونجا باشم
ا/ت
یه لباس آستین بلد با یه شلوار سیاه بگ با کفشای پاشنه بلند پوشیده بودم و یه کت بلند وی شونه هام رو به روی عمارت ناپدریم که الان بهتره بگیم مال کوک بود وایستاده بودم از اونجایی که از اون عمارت حالم بهم میخورد خودم توش نمیرفتم و یه خونه ی دیگه واسه خودم گرفته بودم دسته گل توی دستم بود و یه لبخند ضایع رو صورتم
ا/ت:خب الان میرم تو خونه...نه نمیرم..میرم
کلافه موهامو بهم ریختم و پاهامو به زمین آروم میزدم عین دیوونه ها میتونستم خنده های آروم نگهبانای اونجا رو بشنوم و با خودم همش میگفتم:نمیخواممم...خببب الان میرم تو میگم کککووووککککک داداشییییی نه نه خیلی ضایعس ...آیییششش
بعد چند مین با خودم کلنجار رفتن دسته گل رو توی دستم گرفتم لبخندی روی لبام بود که قشنگ ترسمو نشون میداد که یهو دیدم در عمارت باز شد و کوک بود با دیدنش زیر لب آروم گفتم:ب*گا رفتم
منو دید داشت نگاهم میکرد یهو گفتم:کوکککک چطوریییییی
به سمتش رفتم و بغلش کردم
کوک:اوه آروم باش(خنده)
ا/ت:دعوتم نمیکنی تو؟
کوک:چرا چرا بیا تو
باهاش وارد خونه شدم و اونجا روی مبل نشستم یه کمی راجب خارج باهاش حرف زدم و قهوه خوردیم کهسیگارشو روشن کرد بعد چند مین با حرفش خشکم زد
کوک:چطور انقدر راحت تونستی جایگاه بابا و بدی بره؟
بدون هیچ حرفی فقط نگاهش میکردم زبون نمیچرخید حرفی بزنم که ادامه داد
کوک:اون به منی که پسر تنیش بودم اجازه اینکارو نمیداد چون از من بیشتر به تو اعتماد داشت اونوقت تو چیکار کردی؟گذاشتی اون کیم لعنتی بیاد جلو اینهمه وقت فرصت داشتی اینکارو انجام بدی
میترسیدم چیزی بگم فقط یه کلمه به زبونم اومد:خ..خب...اونا تهدیدم کردن..
با حرفم با یه پوزخند مسخره اومد سمتم و خم شد توی صورتم دود سیگارشو خالی کرد و گفت:فکر میکنی نمیدونم بخاطر علاقت به دست راست تهیونگ بود که نتونستی مقاومت کنی؟
اون از کجا میدونست؟قلبم تند میزد میترسیدم چیزی بگم تعجب کرده بودم ترس توی چشام داد میزد کمی خودمو عقب کشیدم و لباسمو مرتب کردم و خیلی جدی گفتم:هیچ اینجور نیست کوک...ممنون بابت فکری که راجبم میکنی
از جام بلند شدم و به سمت در خروجی قدم برداشتم که چیزی که گفت باعث شد سرجام وایستم بلند داد زد و گفت:اگه راست میگی باهاش بجنگ و جایگاهو مال خودت بکن و اون کیم لعنتی رو بکشش منتظرم چیکار میکنی
من؟میتونستم؟اون موقعه جیمین چی میشد؟اگر میجنگیدم چاره ای جز کشتن جیمین هم نداشتم...اگر تهیونگو خلاص میکردم پس باید با جیمین هم اینکارو میکردم...برگشتم سمتش و با چهره ای متعجب نگاهش کردم و گفتم:چرا خودت اینکارو نمیکنی؟
کوک:عااا ا/ت مگه نمیگی احساسی نیست؟پس خودت انجامش بده دوما پدر اون جایگاهو میخواست تو بگیری نه من
اگر مخالفت میکردم واسه ی خودم بد میشد با صدای لرزونی گفتم:ب..باشه
بلافاصله سریع از اونجا اومدم بیرون اونقدری عصبی بودم که دستام میلرزید توی ماشینم سوار شدم و اونقدری به فرمون دستامو کوبیدم که تهش خودم خسته شدم...
کپی ممنوع
جیمین
بعد اون اتفاق همش داشتم خودمو سرزنش میکردم هنوز بهش نگفته بودم قراره بگردم اما دیگه دیر شده بود یه ساعت دیگه پروازم بود بخاطر اینکه وضعیت بدتر شده بودی توی سئول باید زودتر برمیگشم بدون خداحافظی از هیچکسی مجبور شدم برگردم به سئول آماده ی رفتن بودم توی هواپیما نشسته بودم فقط به چند نفر سپرده بودم به تهیونگ خبر بدن و بگن وضعیت هممون داره خطری میشه شنیده بودم جئون جونگ کوک برگشته به توکیو میدونستم بخاطر جایگاه پدرش اومده و باید هرچه سریع تر به سئول میرفتم و مواظب اوضاع اونجا باشم
ا/ت
یه لباس آستین بلد با یه شلوار سیاه بگ با کفشای پاشنه بلند پوشیده بودم و یه کت بلند وی شونه هام رو به روی عمارت ناپدریم که الان بهتره بگیم مال کوک بود وایستاده بودم از اونجایی که از اون عمارت حالم بهم میخورد خودم توش نمیرفتم و یه خونه ی دیگه واسه خودم گرفته بودم دسته گل توی دستم بود و یه لبخند ضایع رو صورتم
ا/ت:خب الان میرم تو خونه...نه نمیرم..میرم
کلافه موهامو بهم ریختم و پاهامو به زمین آروم میزدم عین دیوونه ها میتونستم خنده های آروم نگهبانای اونجا رو بشنوم و با خودم همش میگفتم:نمیخواممم...خببب الان میرم تو میگم کککووووککککک داداشییییی نه نه خیلی ضایعس ...آیییششش
بعد چند مین با خودم کلنجار رفتن دسته گل رو توی دستم گرفتم لبخندی روی لبام بود که قشنگ ترسمو نشون میداد که یهو دیدم در عمارت باز شد و کوک بود با دیدنش زیر لب آروم گفتم:ب*گا رفتم
منو دید داشت نگاهم میکرد یهو گفتم:کوکککک چطوریییییی
به سمتش رفتم و بغلش کردم
کوک:اوه آروم باش(خنده)
ا/ت:دعوتم نمیکنی تو؟
کوک:چرا چرا بیا تو
باهاش وارد خونه شدم و اونجا روی مبل نشستم یه کمی راجب خارج باهاش حرف زدم و قهوه خوردیم کهسیگارشو روشن کرد بعد چند مین با حرفش خشکم زد
کوک:چطور انقدر راحت تونستی جایگاه بابا و بدی بره؟
بدون هیچ حرفی فقط نگاهش میکردم زبون نمیچرخید حرفی بزنم که ادامه داد
کوک:اون به منی که پسر تنیش بودم اجازه اینکارو نمیداد چون از من بیشتر به تو اعتماد داشت اونوقت تو چیکار کردی؟گذاشتی اون کیم لعنتی بیاد جلو اینهمه وقت فرصت داشتی اینکارو انجام بدی
میترسیدم چیزی بگم فقط یه کلمه به زبونم اومد:خ..خب...اونا تهدیدم کردن..
با حرفم با یه پوزخند مسخره اومد سمتم و خم شد توی صورتم دود سیگارشو خالی کرد و گفت:فکر میکنی نمیدونم بخاطر علاقت به دست راست تهیونگ بود که نتونستی مقاومت کنی؟
اون از کجا میدونست؟قلبم تند میزد میترسیدم چیزی بگم تعجب کرده بودم ترس توی چشام داد میزد کمی خودمو عقب کشیدم و لباسمو مرتب کردم و خیلی جدی گفتم:هیچ اینجور نیست کوک...ممنون بابت فکری که راجبم میکنی
از جام بلند شدم و به سمت در خروجی قدم برداشتم که چیزی که گفت باعث شد سرجام وایستم بلند داد زد و گفت:اگه راست میگی باهاش بجنگ و جایگاهو مال خودت بکن و اون کیم لعنتی رو بکشش منتظرم چیکار میکنی
من؟میتونستم؟اون موقعه جیمین چی میشد؟اگر میجنگیدم چاره ای جز کشتن جیمین هم نداشتم...اگر تهیونگو خلاص میکردم پس باید با جیمین هم اینکارو میکردم...برگشتم سمتش و با چهره ای متعجب نگاهش کردم و گفتم:چرا خودت اینکارو نمیکنی؟
کوک:عااا ا/ت مگه نمیگی احساسی نیست؟پس خودت انجامش بده دوما پدر اون جایگاهو میخواست تو بگیری نه من
اگر مخالفت میکردم واسه ی خودم بد میشد با صدای لرزونی گفتم:ب..باشه
بلافاصله سریع از اونجا اومدم بیرون اونقدری عصبی بودم که دستام میلرزید توی ماشینم سوار شدم و اونقدری به فرمون دستامو کوبیدم که تهش خودم خسته شدم...
کپی ممنوع
- ۹۴
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط