گفتم : خدایا با اینکه مهمون تو هستم...ولی سر سفره ات احسا

گفتم : خدایا با اینکه مهمون تو هستم...ولی سر سفره ات احساس غریبی می کنم..روم نمیشه دستم رو دراز کنم و نعمتی که وسط سفره گذاشتی ، منم بردارم ...
گفت : احساس غرببی میکنی ، چون با صاحب مجلس و میزبان این سفره زیاد نمی پریدی ...وگرنه من که همیشه پیشت بودم..
گفتم : حالا چیکار کنم ؟
گفت : من به تو نزدیکم ...تو همین به من نزدیک شو...تو یک قدم بیا من ده قدم به سمت تو میام ...
تو یک ماه در خط و رنگ من باش ..من کل زندگی و حیات تو را نگاه می کنم و مراقبم .
دیدگاه ها (۲۱)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسماینو کپشن ندونید ی تک از وجو...

✨ تشکر قبل از خواب؛ قرار عاشقانه با خدا ✨🌙💚 بسم الله الرحمن ...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

و آهنگی که جونگکوک گذاشته پستشترجمه اهنگترجمه متن آهنگما خیل...

پارت ۲۰

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ماشین جلوی ساختمون بزرگی ت...

قسمت ۷

قسمت ۹(بخش دوم)

HATE TO LOVE¹⁶(ویو:رز)_:میبینم که زیادی سره یه فرمانده خوشحا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط