{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۴

پارت ۱۴

از مغازه که بیرون اومدیم، دو تا کیسه‌ی پارچه دستم بود.

تهیونگ با تعجب نگام کرد.

ـ فقط اومدی نگاه کنی، نه خرید؟

با خنده گفتم:

ـ طراح لباس رو نباید تنها بذاری توی پارچه‌فروشی.

ـ تازه فهمیدم.

چند قدم که رفتیم، یهو ایستادم.

ـ وای...

ـ چی شد؟

ـ کیسه‌هام...

با نگرانی اطرافمو نگاه کردم.

ـ فکر کنم یکی رو توی مغازه جا گذاشتم!

بدون معطلی دویدم سمت مغازه.

تهیونگ هم پشت سرم اومد.

نفس‌نفس‌زنان وارد شدیم.

صاحب مغازه با خنده کیسه رو از روی پیشخوان برداشت.

ـ دنبالش می‌گشتین؟

یه نفس راحت کشیدم.

ـ وای خدا... ممنون.

از مغازه بیرون اومدیم.

تهیونگ با خنده گفت:

ـ تو انقدر حواست به پارچه‌ها بود که خود پارچه‌هاتو جا گذاشتی.

ـ استرس گرفتم.

ـ معلوم بود.

یه لحظه ساکت شد.

بعد یکی از کیسه‌ها رو از دستم گرفت.

ـ بده، من می‌گیرم.

ـ نه، سنگین نیست.

ـ گفتم بده.

ـ خودم می‌تونم.

با همون لحن شیطنت‌آمیزش گفت:

ـ می‌دونم می‌تونی... ولی منم می‌خوام کمک کنم.

دیگه چیزی نگفتم و کیسه رو دادم دستش.

چند دقیقه بعد از کنار یه دکه‌ی بستنی رد شدیم.

تهیونگ یهو وایساد.

ـ بستنی می‌خوری؟

به آسمون نگاه کردم.

ـ وسط این هوا؟

ـ مگه چشه؟

ـ هوا خنکه.

ـ بستنی فصل نداره.

با خنده گفتم:

ـ این منطقت فقط مال خودته.

ـ یعنی نمی‌خوری؟

چند ثانیه فکر کردم.

ـ ...می‌خورم.

با یه لبخند پیروزمندانه رفت سمت دکه.

همون موقع زیر لب گفتم:

ـ از این به بعد هرجا بگه بریم، آخرش یا غذاست یا بستنی...

و خودم بی‌اختیار خندیدم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۵تهیونگ دو تا بستنی گرفت و یکی رو سمتم دراز کرد.ـ بفرم...

پارت ۱۶چند دقیقه بعد، تهیونگ یه کلاه مشکی از کیفش درآورد و س...

پارت ۱۳بعد از اینکه از کافه بیرون اومدیم، تهیونگ گفت:ـ حالا ...

پارت ۱۲بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی کو...

ببخشید یادم رفت اسلایس بعدی لباس مانلی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط