یه واقعیت
یه واقعیت
دیشب از شمال خسته برگشتیم خونمون تا امروز سه نفر به بابام زنگ زدن هر سه تاشون هم مهمون بودن میخان برای ناهار بیان خونمون
امروز بابام اومده به مامانم میگه : اینا چند ساعت دیگه میان یه چیزی بهشون بده کوفت کنن برن گورشون رو گم کنن
مامانمم برگشته میگه : این شالله
دیشب از شمال خسته برگشتیم خونمون تا امروز سه نفر به بابام زنگ زدن هر سه تاشون هم مهمون بودن میخان برای ناهار بیان خونمون
امروز بابام اومده به مامانم میگه : اینا چند ساعت دیگه میان یه چیزی بهشون بده کوفت کنن برن گورشون رو گم کنن
مامانمم برگشته میگه : این شالله
- ۲.۹k
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط