پارت ۲
پارت ۲
(یونا عقب عقب میره که یهو میخوره به یه نفر که با ترس بر میگرده و جونگ کوک رو میبینه)
جونگ کوک :تو کی هستی ؟اینجا چیکار میکنی تو جاسوس.....
(یونا یه آجر برمیداره و میزنه تو سر جونگ کوک )
یونا:آخ ببخشید ولی نمیخوام بمیرم
(که چک میکنه وقتی میبینه نفس میکشه سریع فرار میکنه )
یک ساعت بعد
(یونا میرسه به هتل)
یوری :بالاخره اومدی کجا بودی ؟چرا نفس نفس میزنی؟
یونا :من.. من..چیزه هیچی نیست فقط داشتم میدوییدم یه ذره ورزش کردم به خاطر همین دارم نفس نفس میزنم
یوری:اوکی بیا که شام هم سفارش دادم بخوریم بعد بریم سراغ کار
(یونا آب دهنش رو قورت میده و موضوع رو به یوری نمیگه چون دوست نداره کسی تو خطر بیفته و میگه باشه و بعد از دوساعت کاراشون تموم میشه و میرن میخوابن که صبح برن به جایی که رئیسشون گفته تا عکس بگیرن و بتونن پروژشون رو تموم کنن)
صبح ساعت ۸
یونا:خب همه چیز آماده هست بریم دیگه
یوری:اوکی لتس گو
(همینطور مشغول پیدا کردن مسیر بودن که از یک راه اشتباهی میرن و راهشون رو گم میکنن وقتی میبینن هرچی میرننمیرسن وای می ایستن و از یک نفر میپسرن که چقدر دیگه باید برن تا برسن که اون پسر بهشون میگه)
پسر ناشناس: اشتباه اومدین اینجا نیست جایی که دنبالشین میخواین راهنمایی تون کنم ؟
یونا:نه ممنونم
یوری:یعنی چی نه؟آره میشه لطفا کمکمون کنین من خسته شدم
یونا:یوری!
پسر ناشناس:پس بیایین ببرمتون پیش رئیسم اون بهتر از من اینجاهارو میشناسه از این طرف
یوری:خیلی ممنون
یونا:از دست تو یوری
ده دقیقه بعد
پسر ناشناس:همینجا وایسین تا رئیسم بیاد آه اومدش سلام رئیس این خانم ها دنبال این مکان میگردن گم شده بودن منم بهشون گفتم رئیس میتونی کمکشون کنی خانما بفرمایین بگین
یونا:خب ما....لعنتی
یوری : چیه ؟چیشده؟
یونا :باید بریم سریع
یوری:چی میگی؟
(یونا تا چشماش خورد به جونگ کوک فهمید همون کسی هست که دیشب دیده سرش رو انداخت پایین و دستش رو گرفت رو صورتش )
یوری:چیکار میکنی؟
یونا:اونا خلاف کارن دلت میخواد بمیری؟
یوری:چییی؟
یونا:یواشش
جونگ کوک:چیزی شده خانما؟
یونا :نه چیزی نیست ممنون
یونا:ببین با گوشیت به من زنگ بزن و گوشی خودت رو بی صدا کن سریع
یوری:با..باشه
جونگ کوک :مطمئنین چیزی نیست؟
یونا:بله
جونگ کوک:پس چرا انگار میترسین و میخواین فرار کنین
یونا:واقعا چیزی نیست...آه دوستمونه یه لحظه
جونگ کوک :راحت باشین
یونا:الو سلام کجایین بچهها چرا مارو ول کردین هرچی زنگ میزنیم جواب نمیدین ....آها الان برامون آدرس رومیفرستی پس زودتر خسته ایم
یونا:ما دیگه مزاحمتون نمیشیم دوستمون جواب داد و الان هم آدرس رو برامون فرستاد ما دیگه میریم بازم ممنون
جونگ کوک:پس دیگه آدرس نمیخواین؟
یونا:نه نه ممنون خداحافظ
(تا از مغازه اومدن بیرون یونا گفت)
یونا:بدوووو بدو بدو واینسا
یوری :تو از کجا فهمیدی اینا خلاف کارن ؟
زمان جونگ کوک
جونگ کوک:تهیونگگگ
تهیونگ:بله ؟
جونگ کوک:بنظرت آشنا نبود
تهیونگ:کی ؟
جونگ کوک:همین که الان اومدن
تهیونگ:نمیدونم
جونگ کوک:بدو بدو
تهیونگ:چرا؟
جونگ کوک:همون دیشبی که بهت گفتم لعنت بهش بدووو
طولانی بود نه ؟خب خوبه؟🤗💜
(یونا عقب عقب میره که یهو میخوره به یه نفر که با ترس بر میگرده و جونگ کوک رو میبینه)
جونگ کوک :تو کی هستی ؟اینجا چیکار میکنی تو جاسوس.....
(یونا یه آجر برمیداره و میزنه تو سر جونگ کوک )
یونا:آخ ببخشید ولی نمیخوام بمیرم
(که چک میکنه وقتی میبینه نفس میکشه سریع فرار میکنه )
یک ساعت بعد
(یونا میرسه به هتل)
یوری :بالاخره اومدی کجا بودی ؟چرا نفس نفس میزنی؟
یونا :من.. من..چیزه هیچی نیست فقط داشتم میدوییدم یه ذره ورزش کردم به خاطر همین دارم نفس نفس میزنم
یوری:اوکی بیا که شام هم سفارش دادم بخوریم بعد بریم سراغ کار
(یونا آب دهنش رو قورت میده و موضوع رو به یوری نمیگه چون دوست نداره کسی تو خطر بیفته و میگه باشه و بعد از دوساعت کاراشون تموم میشه و میرن میخوابن که صبح برن به جایی که رئیسشون گفته تا عکس بگیرن و بتونن پروژشون رو تموم کنن)
صبح ساعت ۸
یونا:خب همه چیز آماده هست بریم دیگه
یوری:اوکی لتس گو
(همینطور مشغول پیدا کردن مسیر بودن که از یک راه اشتباهی میرن و راهشون رو گم میکنن وقتی میبینن هرچی میرننمیرسن وای می ایستن و از یک نفر میپسرن که چقدر دیگه باید برن تا برسن که اون پسر بهشون میگه)
پسر ناشناس: اشتباه اومدین اینجا نیست جایی که دنبالشین میخواین راهنمایی تون کنم ؟
یونا:نه ممنونم
یوری:یعنی چی نه؟آره میشه لطفا کمکمون کنین من خسته شدم
یونا:یوری!
پسر ناشناس:پس بیایین ببرمتون پیش رئیسم اون بهتر از من اینجاهارو میشناسه از این طرف
یوری:خیلی ممنون
یونا:از دست تو یوری
ده دقیقه بعد
پسر ناشناس:همینجا وایسین تا رئیسم بیاد آه اومدش سلام رئیس این خانم ها دنبال این مکان میگردن گم شده بودن منم بهشون گفتم رئیس میتونی کمکشون کنی خانما بفرمایین بگین
یونا:خب ما....لعنتی
یوری : چیه ؟چیشده؟
یونا :باید بریم سریع
یوری:چی میگی؟
(یونا تا چشماش خورد به جونگ کوک فهمید همون کسی هست که دیشب دیده سرش رو انداخت پایین و دستش رو گرفت رو صورتش )
یوری:چیکار میکنی؟
یونا:اونا خلاف کارن دلت میخواد بمیری؟
یوری:چییی؟
یونا:یواشش
جونگ کوک:چیزی شده خانما؟
یونا :نه چیزی نیست ممنون
یونا:ببین با گوشیت به من زنگ بزن و گوشی خودت رو بی صدا کن سریع
یوری:با..باشه
جونگ کوک :مطمئنین چیزی نیست؟
یونا:بله
جونگ کوک:پس چرا انگار میترسین و میخواین فرار کنین
یونا:واقعا چیزی نیست...آه دوستمونه یه لحظه
جونگ کوک :راحت باشین
یونا:الو سلام کجایین بچهها چرا مارو ول کردین هرچی زنگ میزنیم جواب نمیدین ....آها الان برامون آدرس رومیفرستی پس زودتر خسته ایم
یونا:ما دیگه مزاحمتون نمیشیم دوستمون جواب داد و الان هم آدرس رو برامون فرستاد ما دیگه میریم بازم ممنون
جونگ کوک:پس دیگه آدرس نمیخواین؟
یونا:نه نه ممنون خداحافظ
(تا از مغازه اومدن بیرون یونا گفت)
یونا:بدوووو بدو بدو واینسا
یوری :تو از کجا فهمیدی اینا خلاف کارن ؟
زمان جونگ کوک
جونگ کوک:تهیونگگگ
تهیونگ:بله ؟
جونگ کوک:بنظرت آشنا نبود
تهیونگ:کی ؟
جونگ کوک:همین که الان اومدن
تهیونگ:نمیدونم
جونگ کوک:بدو بدو
تهیونگ:چرا؟
جونگ کوک:همون دیشبی که بهت گفتم لعنت بهش بدووو
طولانی بود نه ؟خب خوبه؟🤗💜
- ۳۱
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط