{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چیزی نداشتم که بگویم

چیزی نداشتم که بگویم،
گریستم...

#حسین_دهلوی
دیدگاه ها (۲)

مثل سوزنیزیر دست مادر بزرگکه از سؤ چشمانش می نالد و ...نخ ن...

هر آن کسی که در این حلقهنیست زنده به عشقبر او نمرده به فتوای...

فکر میکنم به سی سال بعد...همان سن و سالی که پوست صورتم دیگر ...

ای منِ ساده،به این جماعت دل خوش نکن؛اینجا دنیای منفعت است!ت...

تا دو هفته فقط بخاطر این گریستم..

من تاحالا اشک شوق نریختم فقط از درد گریستم....

و ناگهان به یاد آنچه با تو گذرانده بودم گریستم.#اهنگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط