{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 22

"ویو جئون جونگ کوک"

_«شما از مادرم خبر دارین... درسته؟»

بعد از اینکه سوالمو پرسیدم...

دیگه هیچ صدایی توی خونه نبود..

حتی صدای قاشق و چنگال هم قطع شده بود..

جنی و جینا فقط به هم نگاه میکردن..

انگار هردوشون منتظر بودن یکی دیگه جواب بده..

اما من دیگه حوصله سکوت نداشتم..

_«جواب بدین.»

جینا لبش رو تر کرد..

_«آقای جئون...»

_«ما...»

_«خبری از الانش نداریم.»

اخمام درهم رفت..

_«یعنی چی؟»

جنی آهی کشید..

_«آخرین باری که مادرتون رو دیدیم...»

_«حدود بیست و شش سال پیش بود.»

_«بعد از اون...»

_«ارتباطمون کامل قطع شد.»

_«شماره تلفنش عوض شد...»

_«آدرسش عوض شد...»

_«و دیگه هیچ خبری ازش نداشتیم.»

قلبم فشرده شد..

بازم همون بن بست...

بازم هیچ...

بازم فقط خاطره...

دستم مشت شد..

_«پس اون همه حرف برای چی بود؟»

صدای خودم آروم بود..

ولی عصبانیت توش معلوم بود..

_«گفتین ازش خبر دارین.»

جنی با عجله گفت:

_«منظورمون گذشته بود.»

_«نه الان...»

_«ما فقط چیزهایی رو میدونیم که شاید تو ندونی.»

چشمامو بستم..

نفسمو آروم بیرون دادم..

داشتم امید میگرفتم...

ولی دوباره همه چیز خراب شد..

کنارم دوین آروم گفت:

+«جونگ کوک...»

جوابش رو ندادم..

حوصله حرف زدن نداشتم..

جینا از روی صندلی بلند شد..

رفت سمت یه کمد چوبی قدیمی..

چند ثانیه بعد..

یه پاکت زرد رنگ آورد..

لبه هاش کهنه شده بود..

انگار سال ها ازش نگهداری شده بود..

پاکت رو جلوم گذاشت..

_«این برای توئه.»

نگاهش کردم..

_«چیه؟»

_«مادرت سپرده بود.»

سرمو بلند کردم..

_«چی؟»

جنی آروم گفت:

_«روز آخر...»

_«قبل از اینکه بره...»

_«اومد پیش مامانمون.»

_«خیلی گریه میکرد.»

_«این پاکت رو داد...»

_«و گفت...»

چند لحظه مکث کرد..

بعد خیلی آروم ادامه داد:

_«اگه یه روز کوکی برگشت...»

_«این رو بهش بدین.»

کوکی...

دوباره همون اسم...

همون اسمی که فقط مادرم صدام میزد...

انگشتام لرزید..

به پاکت نگاه کردم..

هنوز باز نشده بود..

مهرش سالم بود..

یعنی...

تمام این سال ها...

هیچکس بازش نکرده بود..

دوین با تعجب به پاکت نگاه میکرد..

+«بیست و چند سال...»

+«این همه مدت نگهش داشتین؟»

جینا لبخند تلخی زد..

_«قول داده بودیم.»

_«و قولمون رو نشکستیم.»

دستم آروم سمت پاکت رفت..

اما قبل از اینکه لمسش کنم...

مکث کردم..

یه ترس عجیب توی دلم افتاده بود..

اگه داخلش چیزی باشه که همه چیزو عوض کنه چی؟

اگه جواب تمام سوالام اون تو باشه چی؟

اگه...

دیگه نتونم با خوندنش کنار بیام چی؟

+«جونگ کوک...»

صدای دوین آروم بود..

برگشتم سمتش..

نگران نگام میکرد..

برخلاف همیشه...

نه شوخی میکرد..

نه لجبازی..

فقط نگران بود..

+«هرچی توشه...»

+«حداقل بعد از این همه سال...»

+«حقته که بدونیش.»

چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم..

بعد...

آروم سر تکون دادم..

و پاکت رو برداشتم..

انگشتم زیر لبه پاکت رفت...

و درست وقتی خواستم بازش کنم...

جنی گفت:

_«قبل از اینکه بخونیش...»

_«فقط یه چیز رو بدون...»

نگاهم سمتش رفت..

اشک توی چشم هاش جمع شده بود..

_«مادرت...»

_«هیچوقت...»

_«ترکت نکرد.»

دستم همونجا خشک شد...

و قلبم...

برای چند ثانیه...

از تپیدن ایستاد...
دیدگاه ها (۸)

همخونه اجباری.... پارت 23."ویو پارک دوین"_«مادرت...»_«هیچوقت...

همخونه اجباری... پارت 24."ویو جئون جونگ کوک"نمیتونستم نفس بک...

همخونه اجباری.... پارت 21."ویو پارک دوین"+«چییییی؟!»صدام انق...

https://wisgoon.com/989376_5234پرنسسم فالوشه؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط