{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 24.

"ویو جئون جونگ کوک"

نمیتونستم نفس بکشم...

همه چیز دور سرم میچرخید..

صدای جنی..

صدای جینا..

صدای دوین..

هیچکدومو واضح نمیشنیدم..

فقط یه جمله...

مدام توی سرم تکرار میشد..

«رفتنم انتخاب خودم نبود...»

پس...

مامانم منو ول نکرده بود...

تمام این سال ها...

تمام این بیست و هفت سال...

فکر میکردم رفته...

فکر میکردم دیگه منو نمیخواسته...

فکر میکردم...

فراموشم کرده...

اما...

همه چیز دروغ بود...

همه چیز...

دستم رو روی صورتم کشیدم..

دیگه نمیتونستم اونجا بشینم...

نمیتونستم...

یه لحظه دیگه هم...

اون چهار دیواری رو تحمل کنم...

از جام بلند شدم..

صندلی با صدای بلندی عقب رفت..

همه نگاها سمت من برگشت..

_«آقای جئون...»

صدای جنی بود...

ولی جوابش رو ندادم...

نامه رو توی دستم مچاله کردم...

و با قدم های تند...

سمت در رفتم...

+«جونگ کوک!»

صدای دوین از پشت سرم اومد...

اما فقط در رو باز کردم...

و از خونه زدم بیرون...

هوای شب...

سردتر از چیزی بود که فکر میکردم...

نفسم با فشار بیرون میومد...

تا وسط حیاط رفتم...

بعد...

ایستادم...

دیگه نتونستم...

سرم پایین افتاد...

و دستم رو روی چشمام گذاشتم...

بغضی که سال ها توی گلوم گیر کرده بود...

داشت خفه‌م میکرد...

_«چرا...»

صدام به زور دراومد...

_«چرا هیچکس...»

_«هیچی بهم نگفت...»

مشت محکمی به تنه درخت کنار حیاط کوبیدم...

دستم درد گرفت...

ولی اهمیتی نداشت...

هیچی...

مهم نبود...

در خونه باز شد...

صدای قدم هایی اومد...

اما برنگشتم...

میدونستم کیه...

+«جونگ کوک...»

آروم صدام زد...

جوابش رو ندادم...

+«داری دستت رو زخمی میکنی...»

سکوت...

+«اگه میخوای داد بزنی...»

+«اگه میخوای عصبی بشی...»

+«باش...»

+«ولی خودتو اذیت نکن...»

تلخ خندیدم...

_«نمیدونی چه حسیه...»

+«درسته...»

_«نمیدونم...»

چند لحظه سکوت کرد...

بعد آروم کنارم ایستاد...

نه خیلی نزدیک...

نه خیلی دور...

همون فاصله ای که آدم احساس خفگی نکنه...

+«ولی...»

+«میدونم وقتی یه نفر یه عمر با یه درد زندگی کنه...»

+«و یه روز بفهمه همه چیز فرق داشته...»

+«چقدر سخته...»

سرم رو بلند کردم...

به آسمون نگاه کردم...

چشمام میسوخت...

ولی نمیخواستم گریه کنم...

نه اینجا...

نه جلوی کسی...

_«تمام این سال ها...»

_«ازش متنفر بودم...»

_«هر شب...»

_«هر تولد...»

_«هر سال...»

_«فکر میکردم حتی یه بارم یاد من نیفتاده...»

نفسم لرزید...

_«حالا...»

_«حالا میفهمم...»

_«حتی فرصت خداحافظی هم نداشته...»

دیگه نتونستم ادامه بدم...

صدام شکست...

برای اولین بار بعد از سال ها...

اشکام بی صدا روی صورتم افتادن...

نه با هق هق...

نه با فریاد...

فقط...

آروم...

دوین چند ثانیه فقط نگام کرد...

بعد بدون اینکه چیزی بگه...

آروم نزدیک تر شد...

و دستمال کاغذی کوچیکی جلوم گرفت...

+«بگیر...»

به دستمال نگاه کردم...

بعد به خودش...

با وجود اینکه چشم هاش پر از نگرانی بود...

سعی میکرد لبخند بزنه...

همون لبخند مسخره همیشگیش...

که این بار...

عجیب آرومم میکرد...

دستمال رو گرفتم...

_«مرسی...»

+«خواهش...»

چند ثانیه مکث کرد...

بعد با همون لحن همیشگیش گفت:

+«فقط...»

+«قول بده دیگه مشت نزنی به درخت...»

+«بیچاره درخت چه گناهی کرده؟»

برای اولین بار از وقتی نامه رو خونده بودم...

یه لبخند خیلی کمرنگ...

روی لبم نشست...

اونقدر کمرنگ که شاید خودمم حسش نکردم...

اما دوین دید...

و همون باعث شد اونم نفس راحتی بکشه...

شاید...

برای اولین بار...

توی اون همه شلوغی و درد...

حضورش...

تنها چیزی بود که نمیذاشت کاملاً فرو بریزم.
دیدگاه ها (۱۵)

همخونه اجباری... پارت 25."ویو جئون جونگ کوک"باد آرومی بین شا...

همخونه اجباری... پارت 26. "ویو پارک دوین"بعد از چند دقیقه......

همخونه اجباری.... پارت 23."ویو پارک دوین"_«مادرت...»_«هیچوقت...

همخونه اجباری... پارت 22"ویو جئون جونگ کوک"_«شما از مادرم خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط