part rose white

part(4) 🤍rose white🤍


پنجره ها هم قفل شده بودن و این فرار رو برام سخت میکرد اما قرار نبود تسلیم شم...

29[Qctober]2019

دقیقا یک هفته از اومدن ا/ت به این عمارت میگزشت تو این یک هفته تمام عمارت رو چک کرده بود و یه نقشه برای فرار چیده بود و جئونم از این موضوع بویی نبرده بود البته این خیال دخترک بود...
جئون از همون روز اول تمام هواسش رو به دختر داده بود از دوربین هایی که همه جای عمارت به صورت ماهرانه ای جاگذاری شده بود گرفته تا خدمتکار ها رو بادیگارد هایی که چهار چشمی مراقب دختر بودن...اما خوب دختر نقشه خودش رو ریخته بود و قرار بود امشب عملیش کنه....

"نیمه شب ساعت 02:26"
دکمه زنگ رو فشار داد و منتظر موند"همون دکمه کنار پیریز برق بود تو پارت قبلی" در باز شد و بادیگارد اومد داخل..
بادیگارد:بله خانم کاری داشتید؟!
ا/ت:عااا..خوب راستش شیر توالت کار نمیکنه فک کنم خراب شده...
بادیگارد تعظیم کوتاهی کرد و به سمت توالت رفت تا چکش کنه ا/ت از این فرصت استفاده کرد و گلدونی رو که از قبل اماده کرده بود تو سر بادیگارد کوبید و باعث شد بیهوش بشه...
ا/ت:ببخشید..ولی مجبورم....
بعد هم کلید در رو که تو جیب بادیگار بود رو برداشت و درو باز کرد و اروم اروم به سمت در پشتی باغ رفت و بعدم به سمت بیرون... البته بهتره بگیم عمارت وسط یه جنگل بود وسط جنگل یه جاده بود که پرندم اونجا پر نمیزد اما دختر ناامید نشد یه نیم ساعتی میشد که داشت همینجور به وقفه راه میرفت که نور ماشینی رو از دور دید همزمان با دیدن نور ماشین امیدی هم تو دلش روشن شد...
یعنی بلخره میتونست فرار کنه؟میتونست ازاد باشه؟
با تمام اومیدی که داشت دستش رو به علامت کمک برای ماشین تکون داد...

ا/ت:هعی...هعیییی...وایسا..ویسااا...
ماشین یکم دیگه جلو اومد و تو چند قدمی دخترک متوقف شد..دختر سری به سمت در سمت راننده رفت و به شیشه ماشین چند تقه زد که در ماشین باز شد و دختر به عقب رفت و یه مرد حدود 29 یا 30 ساله از ماشین پیاده شد یکم به دختر خیره شد و بعد گفت....
مرد:این موقع شب تنهایی اینجا چیکار میکنید؟!..
بعد شنیدن این حرف تو ذهنش دنبال یه دروغ بود نمیتونست به اون مرد که هنوز نیم ساعتم از دیدنش گذشته بود اعتماد کنه..
ا/ت:عااا..خوب..راستش داشتم از مهمونی برمیگشتم که....ماشینم و دزدین و...حالام گم شدم...
خوب باید یادآوری کنم که ا/ت توی دروغ گفتم افتضاح بود...خیلی خیلی افتضاح...
مرد:که اینطور خوب پس من میتونم تا یجایی برسونمتون..لطفا سوار شید..
ا/ت که دقیقا منتظر همین حرف بود بدون چون و چرا قبول کرد و با سرش اعلامت داد....مرد به سمت در ماشین رفت و برای ا/ت بازش کرد و ا/تم بلافاصله سوار شد....

نیم ساعتی میگذشت و فکر ا/ت اونقدر مشغول اینده بود که اصلا متوجه راه و جاده ای که داشتن طی میکردن نشد...جاده ای که انتهاش دوباره به عمارت جئون میرسید...

بعد یه مدت که دختر حس کرد جاده ای که دارن طی میکنن اشناست از فکر و خیال بیرون اومد و بیشتر که دقت کرد دوباره اون حس ترس به جونش افتاد و به سمت مرد که خیلی ریلکس و اروم در حال رانندگی بود برگشت...
ا/ت:هی..داری م..نو.کج...کجا..می..میبری؟؟..
مرد بدون اینکه به دخترک که داشت از ترس میلرزید نگاه کنه خیلی اروم به رانندگیش ادامه داد و گفت...
مرد:دارم میبرمت جایی که بهش تعلق داری...عمارت جئون...خونت..
دختر با شنیدن این حرف ترسش چند برابر شد و با لکنتی که در اثر ترس به وجود اومده بود لب زد
ا/ت:ت..تو...کی..کی هس...هستی؟!..
مرد:من؟..امممم..من یکی از دوستای جئونم بخوام دقیق تر بگم...من کیم تهیونگم..
کیم تهیونگ..کیم تهیونگ..اسمش براش اشنا بود بخاطر همین چند بار زمزمش کرد تا یادش بیاد...اها یادم اومد کیم تهیونگ دست راست جئون جونگکوک تا جایی که میدونست هر جا اسم جئون بود اسم کیمم همیشه کنارش جا داشت...
ا/ت:میشه ازت خواهش کنم...پیادم کنی؟
با تردید جملش و بیان کرد و با چشمایی که التماس و ترس ازش میبارید به مرد نگاه کرد که مرد نیشخندی نسارش کرد....
مرد:اگه تورو ول کنم جئون...پخ کلمو از جا میکنه میده به سگا
دختر بیخیال شد میدونست هر چقدرم التماس کنه بی فایدس..
همینجوری داشت به سرنوشت نهسش فکر میکرد که چشمش به چاقوی جیبی که روی داشبورد قرار داشت خورد..زندگی اون الانم تباه و پوچ بود پس چرا باید زنده میموند..اصلا اگه میمرد برای کسی کوچکترین اهمیتی داشت؟پس چه بهتر که خودش این زندگی رو تموم میکرد...چاقو رو از رو داشبورد برداشت و به سمت شاهرگ دستش گرفت که توجه مرد کنارش جلب شد و...
مرد:هی داری چه غلطی میکنی...اونو بده من(داد)

ماشین رو کنار زد و چاقو رو از دست دختر گرفت اما...اما خیلی دیر شده بود...



پایان(4)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
دیدگاه ها (۹)

نه عزیزم نه عمرا یادمون برههههه

part(3) 🤍rose white🤍22[November]2019؟؟؟:200 ملیون وونهمه با ...

part(2) 🤍rose white🤍22[November]2019یک ماه از اون شب گذشته ب...

چند پارتی درخواستی پارت ۲ادمین. مرد به همراه دوتا با دیگاردش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط