{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاید که تو می فهمیدی

شاید که تو می فهمیدی
قصه کلامم را
می خواندی و می فهمیدی
عمق غصه هایم را
تو بودی و من بودم
آن نگاه دور اندیش
حیفا که نمی فهمند ذره ای کلامم را
اما که کنون رفتی
حسرت به دلم مانده
تا یک نفر از چشمم فهمد جهانم را
هرکس که قریبم شد
دردآور راهم شد
من مانده ام و تن ها حیران خسارت ها
ای کاش که می خواندی
از راه هزارن دور
این نامه سر بسته از درد و غم خارا
حالا که چنین گشته
حق است و همین گشته
یک بار دعا بر من تا شوم ز خود تنها
دیدگاه ها (۲)

نشستم , خسته شدم.دیگر قایق نخواهم ساخت.پشت دریا ها خبری نیست...

آدم ها فکر میکنند بعد از‌ رفتنشان..... باید مثل صندوق پستی ز...

یادت نرود با دلم از کینه چه گفتی !زیر لب از آن کینه دیرینه چ...

تو رو خدا حواسمون به آدمای توی زندگیمون باشه!مهم نیست نسبتشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط