جادوی عشق ۵ part
جادوی عشق ۵ part
باز اونقدر غرق فکر شده بودم که دیرم شد.
٧:٤٥..اخ
خيلي هم دیرم شده بود.
سریع از جا پریدم که پام خورد به میز کنار تخت
تند پامو توی دستم گرفتم و صورتمو تو هم کشیدم و پردرد
گفتم: لعنتي..
با اون يکي پام محکم کوبيدم به ميز...عوضي..
بشكني ایشالله.. لاقم ..كردي
مامان نفس.تایکا
بیدارم مامان..
و سریع و خيلي هول لباس عوض کردم و با پا درد دویدم تو سرویس و ابي به دست و روم زدم و دویدم تو
اشپزخونه
مامان داشت چایی میریخت.
تند دویدم و بوسش کردم و گفتم: سلام مامان جونم.. با لبخند دست به گونه ام کشید و گفت: سلام دختر خواب
الوي من.. اخ ساك لباسام..
لنگون باز دویدم سمت اتاق
مامان نگاهم کرد و گفت: چرا لنگ میزنی؟
با میز دعوام شد..
خندید.
دویدم ساك رو برداشتم و باز برگشتم تو اشپزخونه
خندیدم و گفتم باشه تو هم.. دوتا طلبت اقا بابا.. یادم نمیره
هاا...
خندید.
باز اونقدر غرق فکر شده بودم که دیرم شد.
٧:٤٥..اخ
خيلي هم دیرم شده بود.
سریع از جا پریدم که پام خورد به میز کنار تخت
تند پامو توی دستم گرفتم و صورتمو تو هم کشیدم و پردرد
گفتم: لعنتي..
با اون يکي پام محکم کوبيدم به ميز...عوضي..
بشكني ایشالله.. لاقم ..كردي
مامان نفس.تایکا
بیدارم مامان..
و سریع و خيلي هول لباس عوض کردم و با پا درد دویدم تو سرویس و ابي به دست و روم زدم و دویدم تو
اشپزخونه
مامان داشت چایی میریخت.
تند دویدم و بوسش کردم و گفتم: سلام مامان جونم.. با لبخند دست به گونه ام کشید و گفت: سلام دختر خواب
الوي من.. اخ ساك لباسام..
لنگون باز دویدم سمت اتاق
مامان نگاهم کرد و گفت: چرا لنگ میزنی؟
با میز دعوام شد..
خندید.
دویدم ساك رو برداشتم و باز برگشتم تو اشپزخونه
خندیدم و گفتم باشه تو هم.. دوتا طلبت اقا بابا.. یادم نمیره
هاا...
خندید.
- ۳۷۳
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط