{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part1۳🍬
صبح شده بود...با اینکه تا خود صبح نخوابیده بود ولی بازم براش زود گذشته بود.
از رو بالش پاشد و رو تختش نشست.
دیگه حتی فکرشم خالی بود. تا صبح هر احتمالی رو در نظر گرفته بود و دیگه هیچی تو ذهنش نبود. یاد تمام برخوردای قبلیشون افتاده بود. تمام دفعاتی که باهاش حرف زده بود.میدونست نگاهش به اون هیچوقت عادی نبود ولی نمیدونست قراره تا این حد پیش بره.از کلافگی هوفی کرد و دستاشو تو موهاش برد.از اتاقش رفت بیرون. پدر و مادرش روی مبل نشسته بودن. وضع اونا هم بهتر از تهیونگ نبود. سرشو پایین انداخت و سمت توالت رفت. آب رو باز کرد و تو آینه به خودش نگاه کرد چشماشو بست و سرشو خم کرد چندبار آب رو به صورتش پاشید. آب رو بست، چندتا نفس عمیق کشید و اومد بیرون.
+"صبح بخیر" با لبخند و صدایی که سعی میکرد شاد باشه گفت. پدر و مادرش با تعجب نگاهش کردن.
+"صبحانه آماده س مامان؟"

پایان پارت ۱۳ بانی هام بوسس🍬🪐🍭🍡🍧🎀
دیدگاه ها (۲)

🎀در مبادله با او🎀🍬Part1۴🍬نگاه مادرش گیج تر شد.تهیونگ که جواب...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part15🍬+"جیهیون....پاشو باید صبحانه بخوری ...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part12🍬((فلش بک)):جونگکوک تو دفتر کارش بود...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part11🍬یونگی تمام سعیشو میکرد با گُ نگ حرف...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part35🍬یونگی فقط رفتنش رو تماشا کرد و بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط