در مبادله با او
🎀در مبادله با او🎀
🍬Part15🍬
+"جیهیون....پاشو باید صبحانه بخوری بری مدرسه" خودشم نمیدونست میتونه انقدر با جیهیون مالیم حرف بزنه. بهرحال یا همیشه بینشون دعوا بود یا بازم شیطنتای برادرانه شون و بازی ها و کشتی گرفتناشون.بعد که مطمئن شد جیهیون در حال بیدار شدنه،از اتاق بیرون رفت. پدر و مادرش هنوز ورودی آشپزخونه ایستاده بودن و با گیجی به جایی که تهیونگ رفته بود خیره بودن. تهیونگ که اونارو دید سرشو به یه سمت خم کرد
"امروز نمیخواین صبحانه بخورین؟"
"تهیونگ، پسرم...ت..تو حالت خوبه؟؟"
"اوهوم" بعد با لبای بسته لبخند زد.بی هیچ حرفی سمت میز آشپزخونه رفت و نشست. یه تست در اورد و شروع به مالیدن مربا کرد. پدر و مادرش
ناچارا تسلیم شدن و روبروش نشستن. پدرش مثل تهیونگ تست گرفت دستش ولی اشکای مادرش دوباره بی صدا سراریز شد. نمیدونست تهیونگ چش شده بود. چرا جوری رفتار میکردکه انگار دیشب اتفاقی نیفتاده یا حتی جوری بود که انگار فراموشی گرفته. تهیونگ متوجه ی گریه ی مادرش شده بود. لقمه ی تو دهنش رو بزور جویید و همراه با بغضش قورت داد"مامان، برات تست درست کنم؟" بعد لبخندی زد. "پسرم..." صدای مادرش شکسته بود. تهیونگ سرشو پایین انداخت و یک
قطره اشک از چشمش پایین ریخت. چندتا دم و بازدم با دهنش کرد.
پایان پارت 15 بانی هام بوسس🍬🍧🪐🍭🍡🎀
🍬Part15🍬
+"جیهیون....پاشو باید صبحانه بخوری بری مدرسه" خودشم نمیدونست میتونه انقدر با جیهیون مالیم حرف بزنه. بهرحال یا همیشه بینشون دعوا بود یا بازم شیطنتای برادرانه شون و بازی ها و کشتی گرفتناشون.بعد که مطمئن شد جیهیون در حال بیدار شدنه،از اتاق بیرون رفت. پدر و مادرش هنوز ورودی آشپزخونه ایستاده بودن و با گیجی به جایی که تهیونگ رفته بود خیره بودن. تهیونگ که اونارو دید سرشو به یه سمت خم کرد
"امروز نمیخواین صبحانه بخورین؟"
"تهیونگ، پسرم...ت..تو حالت خوبه؟؟"
"اوهوم" بعد با لبای بسته لبخند زد.بی هیچ حرفی سمت میز آشپزخونه رفت و نشست. یه تست در اورد و شروع به مالیدن مربا کرد. پدر و مادرش
ناچارا تسلیم شدن و روبروش نشستن. پدرش مثل تهیونگ تست گرفت دستش ولی اشکای مادرش دوباره بی صدا سراریز شد. نمیدونست تهیونگ چش شده بود. چرا جوری رفتار میکردکه انگار دیشب اتفاقی نیفتاده یا حتی جوری بود که انگار فراموشی گرفته. تهیونگ متوجه ی گریه ی مادرش شده بود. لقمه ی تو دهنش رو بزور جویید و همراه با بغضش قورت داد"مامان، برات تست درست کنم؟" بعد لبخندی زد. "پسرم..." صدای مادرش شکسته بود. تهیونگ سرشو پایین انداخت و یک
قطره اشک از چشمش پایین ریخت. چندتا دم و بازدم با دهنش کرد.
پایان پارت 15 بانی هام بوسس🍬🍧🪐🍭🍡🎀
- ۳.۲k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط