I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁹⁵
شب شده بود و پسرا توی هال نشسته بودن و همون بحث های همیشگی رو ادامه میدادن
یهو همشون بلند شدن..هرکدوم رفتن توی اتاقشون
چند دقیقه گذشت..هیچکس صدایی ازوشن در نیومد
اروم وارد اتاق تهیونگ شدم..یه کت و شلوار مشکی رسمی پوشیده بود
و درگیر بستن کرواتش بود
اصلا متوجه حضور من نشد!
رفتم روبه روش و دست هاشو کنار زدم..همینجوری که کرواتش رو میبستم گفتم:
-کجا به سلامتی؟
+یه قرارداده..باید برم
کرواتش رو بستم..بعد از اینکه موهاش رو حالت دادم،لبش رو روی پیشونیم گذاشت..تب نداشتم..پیشونیم رو بوسید
خواست بره ولی دوطرف کتش رو گرفتم:
-نمیشه منم بیام؟
+نه خانوم کوچولو..اصلا!اونجابرای ملکه هایی مثل شما خیلی خطرناکه
لبش رو خیلی سطحی بوسیدم
-تروخدااا
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید
+سریع اماده شو..ولی از کنارم جم بخوری کشمت
-ایول!
رفتم توی اتاقم..
میدونستم قرداد کجا برگزار میشه!
سریع لباسم رو پوشیدم..لوازم ارایشی هامو برداشتم..موهام رو باز گذاشتم و رفتم بیرون..
پسرا اماده وایساده بودن
سریع سوار ماشین شدیم..تهیونگ راننده بود
صندلی جلو نشستم..اینه رو تنظیم کردم و شروع کردم به ارایش
ژل ابرو..کانسیلر..ریمل..خط لب..رژ..رژگونه
و تمام!
همون لحظه رسیدیم به مقصد..یه عمارت بود..با نورهایی که معلوم بود داخل اونجا پارتی برگزار شده
وارد شدیم..همون لحظه،هممون چهره ی سردی به خودمون گرفتیم
رفتیم طبقه ی دوم..
یه میز بود..و یه مرد..وقتی مارو دید از جاش بلند شد
+سلام،اقای رومانو..میبینم زمین زدن برادر زدهات برات لذت بخشه
:همین طوره..بشینید مستر کیم
نشستیم..
تا جایی که فهمیدم حتما عموی دانتهاس!
شروع کردن به صحبت درمورد یه سری محموله
:به یک شرط پیشنهادتون رو قبول میکنم
+بفرمایید
:من با اون خانوم زیبا ازدواج کنم
و اشاره کرد به من..
تهیونگ پوزخندی زد و به شراب قرمز توی دستش نگاه کرد
+منتظر جواب دیگهای نبودم
:شما همیشه یک جواب درست دارید
+نه..
:یعنی واقعا اونو به دانته ترجیح میدی؟
+بازم غلطه!کی گفته قراره دانته زمین بخوره؟چرا حتما باید با شما همکاری کنم تا دانته برگرده به باندش؟میتونم به دانته کمک کنم..نه یه پیرمرد بدبخت
:حرف دهنتو بفهم
+کسی که باید اینکارو بکنه شمایید..نه من!
و از سرجاش بلند شد
همزمان،ماهم بلند شدیم
از اونجا خارج شدیم و به سمت ماشین راه افتادیم
کمی بعد،حضور تهیونگ رو حس نکردیم..
-تهیونگ کو؟
اطرافمون نبود..توی ماشین؟نبود
اطراف عمارت؟نبود
گوشیش؟خاموش بود
گریهام گرفته بود..نکنه دوباره بره و زخمی بشه
همینجوری توی ماشین نشسته بودم و پاهام رو از استرس تکون میدادم
هیچی!هیچ مدرکی نبود..تهیونگ یا رفته بود،یا برده بودنش
رسیدیم خونه..
جونگکوک:نیلسو به میا گفتم بیاد پیشت..ما میریم باشه؟
-باشه
با بسته شدن در،بغضم ترکید
آرایشم رو پاک کردم..لباسم رو عوض کردم و رفتم توی هال..
اروم نمیشدم..خدایا چرا نمیتونیم دو دقیقه مثل ادم زندگی کنیم؟
یاو زنگ در زده شد..
در رو باز کردم..میا وارد خونه شد
خودمو پرت کردم توی بغلش
-میا..اگه تهیونگ چیزیش بشه چی؟
میا:هعی دختر اروم باش..چیزیش نمیشه
نشستیم روی مبل...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو]
Part⁹⁵
شب شده بود و پسرا توی هال نشسته بودن و همون بحث های همیشگی رو ادامه میدادن
یهو همشون بلند شدن..هرکدوم رفتن توی اتاقشون
چند دقیقه گذشت..هیچکس صدایی ازوشن در نیومد
اروم وارد اتاق تهیونگ شدم..یه کت و شلوار مشکی رسمی پوشیده بود
و درگیر بستن کرواتش بود
اصلا متوجه حضور من نشد!
رفتم روبه روش و دست هاشو کنار زدم..همینجوری که کرواتش رو میبستم گفتم:
-کجا به سلامتی؟
+یه قرارداده..باید برم
کرواتش رو بستم..بعد از اینکه موهاش رو حالت دادم،لبش رو روی پیشونیم گذاشت..تب نداشتم..پیشونیم رو بوسید
خواست بره ولی دوطرف کتش رو گرفتم:
-نمیشه منم بیام؟
+نه خانوم کوچولو..اصلا!اونجابرای ملکه هایی مثل شما خیلی خطرناکه
لبش رو خیلی سطحی بوسیدم
-تروخدااا
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید
+سریع اماده شو..ولی از کنارم جم بخوری کشمت
-ایول!
رفتم توی اتاقم..
میدونستم قرداد کجا برگزار میشه!
سریع لباسم رو پوشیدم..لوازم ارایشی هامو برداشتم..موهام رو باز گذاشتم و رفتم بیرون..
پسرا اماده وایساده بودن
سریع سوار ماشین شدیم..تهیونگ راننده بود
صندلی جلو نشستم..اینه رو تنظیم کردم و شروع کردم به ارایش
ژل ابرو..کانسیلر..ریمل..خط لب..رژ..رژگونه
و تمام!
همون لحظه رسیدیم به مقصد..یه عمارت بود..با نورهایی که معلوم بود داخل اونجا پارتی برگزار شده
وارد شدیم..همون لحظه،هممون چهره ی سردی به خودمون گرفتیم
رفتیم طبقه ی دوم..
یه میز بود..و یه مرد..وقتی مارو دید از جاش بلند شد
+سلام،اقای رومانو..میبینم زمین زدن برادر زدهات برات لذت بخشه
:همین طوره..بشینید مستر کیم
نشستیم..
تا جایی که فهمیدم حتما عموی دانتهاس!
شروع کردن به صحبت درمورد یه سری محموله
:به یک شرط پیشنهادتون رو قبول میکنم
+بفرمایید
:من با اون خانوم زیبا ازدواج کنم
و اشاره کرد به من..
تهیونگ پوزخندی زد و به شراب قرمز توی دستش نگاه کرد
+منتظر جواب دیگهای نبودم
:شما همیشه یک جواب درست دارید
+نه..
:یعنی واقعا اونو به دانته ترجیح میدی؟
+بازم غلطه!کی گفته قراره دانته زمین بخوره؟چرا حتما باید با شما همکاری کنم تا دانته برگرده به باندش؟میتونم به دانته کمک کنم..نه یه پیرمرد بدبخت
:حرف دهنتو بفهم
+کسی که باید اینکارو بکنه شمایید..نه من!
و از سرجاش بلند شد
همزمان،ماهم بلند شدیم
از اونجا خارج شدیم و به سمت ماشین راه افتادیم
کمی بعد،حضور تهیونگ رو حس نکردیم..
-تهیونگ کو؟
اطرافمون نبود..توی ماشین؟نبود
اطراف عمارت؟نبود
گوشیش؟خاموش بود
گریهام گرفته بود..نکنه دوباره بره و زخمی بشه
همینجوری توی ماشین نشسته بودم و پاهام رو از استرس تکون میدادم
هیچی!هیچ مدرکی نبود..تهیونگ یا رفته بود،یا برده بودنش
رسیدیم خونه..
جونگکوک:نیلسو به میا گفتم بیاد پیشت..ما میریم باشه؟
-باشه
با بسته شدن در،بغضم ترکید
آرایشم رو پاک کردم..لباسم رو عوض کردم و رفتم توی هال..
اروم نمیشدم..خدایا چرا نمیتونیم دو دقیقه مثل ادم زندگی کنیم؟
یاو زنگ در زده شد..
در رو باز کردم..میا وارد خونه شد
خودمو پرت کردم توی بغلش
-میا..اگه تهیونگ چیزیش بشه چی؟
میا:هعی دختر اروم باش..چیزیش نمیشه
نشستیم روی مبل...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو]
- ۳۰۷
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط