{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی براشون کتابمیخره....

وقتی براشون کتابمیخره....
نامجون: بچها برای هر کدومتون ی کتاب
خریدم بشینید بخونید روز جمعه ای
کوک: عااا این کار اصن هیجان ندارهه
نامجون: کتابی ک برای تو گرفتم خیلی هیجان داره
نامجون: خب بیاید خدتون بردارید من کار دارم
میرن بردارن^^
10مین بعد
شوگا: نامجوننن این چیه برام گرفتی.. کتاب کودکان؟خرگوش کوچولووو؟
کوکی با صورتی که قرمز شده و خیره به کتابه از اتاق میاد بیرون^^
جین: وایی چرا اینجوری شدیی
کوک: تهیونگ... ی کارای جدیدی یاد گرفتم بیا بریم باهم انجام بدیم
تهیونگ: چه کاری؟
کوک: بلوجا...
دستی جلوی دهنش گرفت (دست نامجون)
نامجون: وایسا ببینم کتاب تو و شوگا باهم قاطی شدهه
یونگی: وایسا... تو اینو برای من گرفتی؟
نامجون.. تو هیونگ خوب منی!
نامجون: من ازت کوچیکترم
یونگی:...
تهیونگ: خفه شید بینم چیمیگه اینن
کوک تو اون کتاب چی دیدی؟
کوک: بیا بریم اتاق بهت نشون بدم
تهیونگ: عاا دستمو ول کن.. بچها نجاتم بدیدددد
جیمین: الفاتمصلوات
جیهوپ: بچها جم کنید بریم بیرون این الان میخاد چیز کنه
نامجون: فکر خوبیه پاشید بریم بیرون بدوعیدد
جین: خدا لعنتت کنه نامجوننننن
دیدگاه ها (۲)

حرف هایی ک میشه از این عکس در اورد: دیس ایز مای هازمنددوسان ...

و باز هم نگاه های حسود جونگکوکی...:)))

تفاوتی حس نمیشه..

تو منو میشکونی! ادیتشو خدم زدم!:)*

سناریو : وقتی میفهمن با رفیقت (پسر) میخوای بری بیرون :نامجون...

سرگرمی

شب تولدمپارت 8ات: برام مهمه که گریه نکنی (عربده) جونگ کوک: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط