{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتییی جونگکوک شییی

تک‌پارتییی جونگکوک شییی؟؟؟

بیرون یک انبار متروکه، شب. باران بی‌وقفه می‌بارد و تمام صداها را در خود خفه کرده است. چراغ‌های ماشین جونگ‌کوک، تنها نقطه‌ی نور در این تاریکی محض است. تو، خیس و لرزان، پشت ماشین ایستاده‌ای. جونگ‌کوک چند دقیقه پیش با تو تماس گرفته بود، صدایش عجیب بود، پر از تردید و اضطراب. از تو خواسته بود همانجا منتظر بمانی.

ناگهان، در انبار باز می‌شود. جونگ‌کوک بیرون می‌آید، اما نه تنها. هانا کنار اوست، با لبخندی که در نور چراغ ماشین، سرد و گزنده به نظر می‌رسد. در دست هانا مدرکی است؛ عکسی که تو را در حال صحبت با او در مکانی دیگر نشان می‌دهد. چشمان جونگ‌کوک، پر از دردی است که به سختی می‌تواند آن را پنهان کند.

هانا: (با صدایی آرام و اغواگر، انگار که حقیقت تلخی را فاش می‌کند)جونگ‌کوک، باید حقیقت رو بهت بگم. این زن… اون داره بهت خیانت می‌کنه.

جونگ‌کوک با ناباوری به عکس نگاه می‌کند، سپس به تو. چشمانش گشاد می‌شود. تردید و خشم در هم می‌آمیزند. تو سعی می‌کنی چیزی بگویی، اما صدایت در گلویت گیر کرده است.

با وحشت گفتی:جونگ‌کوک! باور کن! این دروغه!

جونگ‌کوک صدایش از شدت درد و خشم می‌لرزد گفت: دروغ؟ مدارک جلوی چشممه! چطور تونستی…؟

او به هانا نگاه می‌کند، چهره‌اش سنگی شده است. تمام عشق و اعتمادی که به تو داشت، حالا با تیغ شک به تکه تکه تبدیل شده است. او نمی‌تواند این درد را تحمل کند. او نمی‌تواند خیانت را ببخشد.

جونگ‌کوک با صدایی خفه و پر از اندوه گفت:من… نمی‌تونم…

قبل از اینکه تو یا هانا فرصت واکنش داشته باشید، جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بیرون می‌کشد. چشمانش پر از اشک است، اما اراده‌اش قاطع. او باور کرده است. او درد خیانت را انتخاب کرده است.

با فریاد گفتی: جونگ‌کوک! نه!

صدای شلیک گلوله، سکوت باران را می‌شکند. گلوله به هدف می‌خورد. تو، در آغوش وحشت و ناباوری، به زمین می‌افتی. جونگ‌کوک با چشمان گشاد شده به تو نگاه می‌کند. در لحظه‌ای که حقیقت را می‌فهمد که هانا دروغ گفته، دردی وصف‌ناپذیر وجودش را فرا می‌گیرد. هانا با لبخندی پیروزمندانه، شاهد صحنه است.

جونگ‌کوک با صدایی که دیگر صدایی نیست، زمزمه می‌کند: نه… چی کار کردم…؟

او به زانو در می‌آید، اشک‌هایش حالا دیگر از درد خیانت نیست، بلکه از پشیمانی ابدی است. باران بر صورتش می‌ریزد، انگار که طبیعت هم در غم این تراژدی شریک است. او، رهبر قدرتمند مافیا، حالا در برابر اشتباه مرگبار خود، شکسته و ویران شده است.

جونگ‌کوک در حالی که به تو نگاه می‌کند، صدای ناله و گریه‌های هانا را می‌شنود که گویا از دور شدن او از صحنه خوشحال است. اما جونگ‌کوک دیگر هیچ چیز را نمی‌شنود. تنها صدای قلب درهم شکسته‌ی خودش و پژواک آخرین نفس‌های تو، در گوشش می‌پیچد...

خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه:))
دیدگاه ها (۱۰)

تک‌پارتییی جدید از شوگاااا؟؟ خانه، غروب. نور خورشید از پنجره...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینیییی؟؟؟ایستاده‌ام در پسِ شیشه‌های م...

لینایی هام ادیت خودمه:))) خوب شده؟؟

فکر کنید آفلاینم لینایی هام:)))

#دبیرستان_مخفی_منپارت 5باران آرام آرام شروع به باریدن کرد. ه...

bloody mansion

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط