❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 146♡。)
لباس مشکیم رو با لباسی رنگ روشن عوض کردم و کمي به خودم رسیدم
به خودم تو اینه نگاه کردم.
لبخند رضایت رو لبم اومد.
پرانرژي از اتاقم بیرون زدم و رفتم توي سالن برای صبحانه
بابا و مامان لبخند عميقي بهم زدن و جونگکوک حتي نگاهمم
نکرد. پر انرژي نشستم سر میز
-پدر اگه اجازه بدین امروز میخوام برم شهرگردي..
بابا سر تکون داد و سرش رو کمي سمت جونگکوک گرفت
و گفت : جونگکوک لطفا چندتا از نگهبانها رو بردار و کریستینا
رو همراهي کن
لبخند خبيثي رو لبم اومد.
جونگکوک سریع و عصبي بهونه آورد و گفت : اخه من امروز..
بابا وسط حرفش گفت : نمیتونم دخترمو دست دوتا نگهبان عادي بسپرم که..
به وضوح رگه هاي ناراحتي توي صورت جونگکوک پیدا شد و گره ابروهاش تنگ تر شد ولی حس کردم خودشم نمیتونه
منو دست دوتا نگهبان ساده بسپاره واسه همین دیگه چونه نزد.
شنلم رو برداشتم و سمت کالسکه اي که تو حیاط اماده
شده بود رفتم.
جونگکوک کنار در کالسکه و ایستاده بود.
لباسم رو بلند کردم و سعی کردم از پله هاش بالا برم ولي
لعنتي خيلي بلند بود و طي يه عمل ناخوداگاه دستم رو
سمت جونگکوک گرفتم تا کمکم کنه نگاش رو کشید روم و هیچ تکونی به خودش و دست مبارکش نداد.
از سردي نگاهش یخ زدم.
خدمتكاري سریع اومد و دستم رو گرفت و كمك كرد بالا برم
فك كردم جونگکوک هم سوارکالسکه میشه ولی در کالسکه
بست و جلوتر دیدم سوار اسب شد و با دوتا نگهبان دیگه
راه افتادیم.
با غم به اطراف خیره شدم.
يکي از اون نگهبانا با اسب اومد کنار پنجره کالسکه
و گفت : بانو کجا تشریف میبرن؟
-بریم شهر میخوام برم بین مردم بگردم
نگهبان سر اطاعت فرو آورد و رفت کنار اسب جونگکوک و
احتمالا مسیر رو بهش گفت. هه..سختش بود خودش بیاد بپرسه.
وارد منطقه شلوغ شهري شديم.
-وايستا..
(。♡part 146♡。)
لباس مشکیم رو با لباسی رنگ روشن عوض کردم و کمي به خودم رسیدم
به خودم تو اینه نگاه کردم.
لبخند رضایت رو لبم اومد.
پرانرژي از اتاقم بیرون زدم و رفتم توي سالن برای صبحانه
بابا و مامان لبخند عميقي بهم زدن و جونگکوک حتي نگاهمم
نکرد. پر انرژي نشستم سر میز
-پدر اگه اجازه بدین امروز میخوام برم شهرگردي..
بابا سر تکون داد و سرش رو کمي سمت جونگکوک گرفت
و گفت : جونگکوک لطفا چندتا از نگهبانها رو بردار و کریستینا
رو همراهي کن
لبخند خبيثي رو لبم اومد.
جونگکوک سریع و عصبي بهونه آورد و گفت : اخه من امروز..
بابا وسط حرفش گفت : نمیتونم دخترمو دست دوتا نگهبان عادي بسپرم که..
به وضوح رگه هاي ناراحتي توي صورت جونگکوک پیدا شد و گره ابروهاش تنگ تر شد ولی حس کردم خودشم نمیتونه
منو دست دوتا نگهبان ساده بسپاره واسه همین دیگه چونه نزد.
شنلم رو برداشتم و سمت کالسکه اي که تو حیاط اماده
شده بود رفتم.
جونگکوک کنار در کالسکه و ایستاده بود.
لباسم رو بلند کردم و سعی کردم از پله هاش بالا برم ولي
لعنتي خيلي بلند بود و طي يه عمل ناخوداگاه دستم رو
سمت جونگکوک گرفتم تا کمکم کنه نگاش رو کشید روم و هیچ تکونی به خودش و دست مبارکش نداد.
از سردي نگاهش یخ زدم.
خدمتكاري سریع اومد و دستم رو گرفت و كمك كرد بالا برم
فك كردم جونگکوک هم سوارکالسکه میشه ولی در کالسکه
بست و جلوتر دیدم سوار اسب شد و با دوتا نگهبان دیگه
راه افتادیم.
با غم به اطراف خیره شدم.
يکي از اون نگهبانا با اسب اومد کنار پنجره کالسکه
و گفت : بانو کجا تشریف میبرن؟
-بریم شهر میخوام برم بین مردم بگردم
نگهبان سر اطاعت فرو آورد و رفت کنار اسب جونگکوک و
احتمالا مسیر رو بهش گفت. هه..سختش بود خودش بیاد بپرسه.
وارد منطقه شلوغ شهري شديم.
-وايستا..
- ۲۸۸
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط