{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱
" در آغوش رویای آبی ات "

« سوجین »

زیر لب غرغری کردم.

_ ای الهی دستتون بشکنه..خجالت هم خوب چیزیه!..آخخ..آخ..مُردم..باید وصیت نامه ام رو از الان تنظیم کنم..

خسته از حرف های طولانیم هوفی کشیدم و با کف دست عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم.

_ خدای بزرگ دارم با خودم حرف میزنم!.. میدونستم آخرش دیوونه میشم..

کمپرس رو برداشتم و نگاهی به بازوم انداختم.
دردش کمتر شده بود ولی ، همچنان رنگ قرمزش نشان از ضربه ی چوب میداد.
هوفف..یک روز دیگه هم گذشت و هنوز این خدمتکار های احمق اجازه ی دیدن صاحب خونه رو بهم ندادن!
آخه مگه اون کیه که دیدنش اینقدر زحمت میخواد؟
فقط یک لحظه میبینمش و بهش التماس میکنم گلفروشی رو بهم برگردونه.
همین!
اگر هم قبول نکرد همونجا یکی میخوابونم تو گوشش و یه لگد هم نثار شکمش میکنم و...

+ تا کی میخوای اینجا بشینی؟ بلند شو تا خانم مین بیچارت نکرده!

سرم رو بالا آوردم..میوری بود..

_ نمی خوام. حیاط خیلی قشنگه در ضمن ، دلم نمی خواد دوباره برگردم به قفس..
+ مجبوری سوجین. مجبور..
_ خسته شدممم.

با بی حوصلگی از کنار باغچه بلند شدم و دامن لباسم رو تکوندم.

+ مطمئنم بلاخره بهت اجازه ی ملاقات میده..
_ امیدوارم..

. . .

داخل عمارت ، مثل همیشه سرد بود. اصلا انگار نه انگار که شومینه ای چیزی روشنه!..
مثل همیشه بی روح..
کلا دو هفته ست اینجام و هر روزش برام از مرگ دردناک تره..هر روزش رو در حال التماس برای رفتن پیش صاحب خونم ام ولی هیچ..هیچی تغییر نکرده و این منو بیشتر از کتک هایی که میخورم عصبی میکنه.
دیوار های عمارت به رنگ سرمه ای طوسی دراومدن و مبل های نسکافه ای رنگ داره..هنوز هم وقت نکردم کل مسیر خونه رو حفظ باشم ولی تا اینجاش هم خیلی متحیر شدم!..

+ هی!

برگشتم و به قیافه ی اخمالوی خانم مین نگاه کردم.
پیرزن بیچاره از دست من خسته شده..طوری نگاهم میکنه که انگار نه انگار همین نیم ساعت پیش با یه چوب بلند و سفت منو کتک زده..

+ من صلاحت رو میخوام..

باز شروع شد.

+ دیدن صاحب خونه به نفعت نیست..باور کن!..ارباب زاده همینجوری هم سرش شلوغه مطمئن باش حتی اگه من هم بزارم تا اتاقش بری اون ندیده درخواستت رو رد میکنه..

فورا دست هاش رو گرفتم و سعی کردم از نهایت قدرت بازیگریم در نقش یه دختر مظلوم استفاده کنم.

_ خانم مین؟..شما من رو ببر سمت اتاقش..بقیش با من..تو فقط منو ببر ، باشه؟..

درحالی که اصلا ازش انتظار نداشتم دستم رو پایین آورد.

+ متاسفم دخترم..

و قبل از اینکه دوباره دستش رو بگیرم فورا از کنارم دور شد.
اینم از این..
لعنتی!
. . .

بعد از شام به اتاقم رفتم و چندین ساعت روی لبه ی پنجره نشستم..با ماه حرف زدم..آخه پدربزرگ همیشه میگفت مامان انقدر خوب بوده که بعد از مرگش تبدیل به ماه شده..هنوزم میدونم این یه دروغه ، ولی گاهی اوقات شنیدن دروغ حال آدما رو بهتر از شنیدن حقیقت میکنه ، شاید چون حقیقت همیشه تلخ و دردناکه..
یه لحظه با فکر پدربزرگ از خودم سوال کردم الان در چه حاله؟
هوففف..دو هفته میگذشت و من هنوز حتی نمیدونستم این ارباب زاده چه شکلیه!..چه برسه به اینکه بخوام باهاش معاشرت کنم..
روی تخت آهنی سرد دراز کشیدم.

_ ولی فردا ، هر طور که شده پیداش میکنم!..

و با گفتن این حرف بیهوده باز هم به خواب رفتم..مثل همین چند شب اخیر...
دیدگاه ها (۱۶)

خانومی فالو شه@jeon_melo

نام رمان : مرا به رنگ آبی دربیاور ژانر : عاشقانه تعداد پارت ...

دخترا خانومی فالو نشه؟ 🙂‍↔️🎀بدوییددددددد@valeria_jk

(کشتار مافیا) «پارت 1»11سال قبل گو هاجین: لطفا بهمون رحم کن ...

اسم فیک: عشق اجباری منپارت: نوزدهممین جی:چند ثانیه فقط به رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط