{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۱۴

ویو املیا
ساعت ها گذشت و مراسم تموم شد و من موندم و اتاقی که دیگه کمدهاش پ از لباس نبود ، اتاقی که روی دیواراش پر از عکسو و آینه نبود بیرون قصر کلاسکه و اسب ها آماده بودن قرار بود برای همیشه از اینجا برم و میشد گفت کل زندگیم همون ۶ تا کیفی بود که قرار بود با خودم ببرم با صدای در از افکارم بیرون اومدم

<دخترم بهتر نیست بریم پایین

+خاله.....من دلم براتون تنگ میشه...من هنوز بچه ام....دلم بغل مامانمو میخواد( بغض)

< میدونم دخترم ..میدونم ،ولی الان تو یه زنی ....زنی که وظیفه اشه برای شوهرش همسر خوبی باشه

+( گریه)

< اشکاتو الان پاک کن عزیزم بریم پایین

+خاله میشه در و ببندی یه چیزی باید بهت بگم

< چی عزیزم

+ببند بگم

ویو راوی
خاله شری درو بست و بعده چند دقیقه از اتاق بیرون رفتن و رفتن پایین املیا سوار کالسکه شد و از پنجره کالسکه به قصری نگاه کرد که ۱۹ سال اونجا قد کشیده و با افراد اونجا بزرگ شده کالسکه شروع به حرکت کرد و املیا تا جایی که میشد خودشو از نگاه کردن قصر محروم نکرد
بعد از چندین ساعت بلاخره به انگلیس رسیدن از وسط شهر رد میشدن همه تعزیم کرده بودن و جلوی چشماشون رو گرفته بود هیچ کس حق دیدن پادشاه و شاهزاده رو نداشت بعد از چند ساعت بلاخره به قصر رسیدن قصری بزرگتر از قصر فرانسه ولی بی روح تر از قصر فرانسه همین دلیل تعجب املیا شده بود....
دیدگاه ها (۴)

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید اول لباس املیا اسلاید دوم قصر انگ...

روز همتون مبارک زیبارویان

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۳ویو املیا بعد از تموم شدن رسومات ...

اسلاید اول و دوم لباس عروسی املیا اسلاید سوم لباس تهیونگ اسل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۷ ویو راوی همینطوری که املیا از پ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۵ویو راوی همینطور که املیا و زویی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط