عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۴۲
ویو راوی
توی مسیر هیچ کدوم حتی ذره باهم صبحت نکردن و املیا هم از همین سکوت میترسید و دعا دعا میکرد که نرسن به قصر ولی این آرزو نشدنی بود و بلاخره به قصر رسیدن و تهیونگ از اسب اومد پایین ، املیا هم میخواست بیاد پایین که تهیونگ از بازوهاش گرفت و آوردش پایین ، حتی نگاهم به املیا نکرد و گفت
_ برو تو اتاق و لباساتو رو عوض کن و بعدش بیا اتاقم
+چشم
تهیونگ جلوتر وارد قصر شد و املیا هم پشت سرش وارد قصر شد . املیا رفت تو اتاق و لباسشو عوض کرد و موهاشو خشک کرد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کار تهیونگ راه افتاد ، نگهبان تا املیا رو دید تعزیم کرد، املیا قبل از وارد شدن به اتاق نفس عمیقی کشید و با خودش گفت
+خدایا خودت رحم کن ، من سالم از این اتاق سالم بیام بیرون
و بعد وارد اتاق شد تهیونگ که روبه پنجره بود و پشتش به املیا بود گفت
_ چه جرعتی داری بانو املیا
+ببخشید
_ ببخشید؟ واقعا با خودت چی فکر کردی، فکر کردی که هر طوری خواستی میتونی بری بیرون هاااااان( فریاد)
املیا از ترس چشماشو بست
+ خب چیکار کنم چند دیگه تولد ملکه ست و من تازه فهمیدم ، چاره ی دیگه ی نداشتم ( صدای بلند)
_میتونستی به نگهبانا یا خدمتکارا بگی ،نه اینکه خودت پاشی بری وسط شهر
+ یک نفر وقتی کارش درست و خوب پیش میره که خودش بالاسر کاراش باشه وگرنه دست هر کی بیافته ممکنه کلی اتفاق بیوفته
_ به چه قیمتتتتت ؟ به قیمت جونتونننننن هااااا ........ بسه دیگه برو از جلوی چشمام اعصابم به اندازه کافی خورده
املیا هنوز اونجا وایستاده بود که تهیونگ گفت
_ برو دیگههههههه ( فریاد )
املیا از اتاق رفت بیرون و رفت سمت اتاق خودش و رفت رو تخت
+ دیوونه ...... سر من داد میزنه ، اهههه چرا جوابشو ندادمممممم
...........................................................
پارت ۴۲
ویو راوی
توی مسیر هیچ کدوم حتی ذره باهم صبحت نکردن و املیا هم از همین سکوت میترسید و دعا دعا میکرد که نرسن به قصر ولی این آرزو نشدنی بود و بلاخره به قصر رسیدن و تهیونگ از اسب اومد پایین ، املیا هم میخواست بیاد پایین که تهیونگ از بازوهاش گرفت و آوردش پایین ، حتی نگاهم به املیا نکرد و گفت
_ برو تو اتاق و لباساتو رو عوض کن و بعدش بیا اتاقم
+چشم
تهیونگ جلوتر وارد قصر شد و املیا هم پشت سرش وارد قصر شد . املیا رفت تو اتاق و لباسشو عوض کرد و موهاشو خشک کرد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کار تهیونگ راه افتاد ، نگهبان تا املیا رو دید تعزیم کرد، املیا قبل از وارد شدن به اتاق نفس عمیقی کشید و با خودش گفت
+خدایا خودت رحم کن ، من سالم از این اتاق سالم بیام بیرون
و بعد وارد اتاق شد تهیونگ که روبه پنجره بود و پشتش به املیا بود گفت
_ چه جرعتی داری بانو املیا
+ببخشید
_ ببخشید؟ واقعا با خودت چی فکر کردی، فکر کردی که هر طوری خواستی میتونی بری بیرون هاااااان( فریاد)
املیا از ترس چشماشو بست
+ خب چیکار کنم چند دیگه تولد ملکه ست و من تازه فهمیدم ، چاره ی دیگه ی نداشتم ( صدای بلند)
_میتونستی به نگهبانا یا خدمتکارا بگی ،نه اینکه خودت پاشی بری وسط شهر
+ یک نفر وقتی کارش درست و خوب پیش میره که خودش بالاسر کاراش باشه وگرنه دست هر کی بیافته ممکنه کلی اتفاق بیوفته
_ به چه قیمتتتتت ؟ به قیمت جونتونننننن هااااا ........ بسه دیگه برو از جلوی چشمام اعصابم به اندازه کافی خورده
املیا هنوز اونجا وایستاده بود که تهیونگ گفت
_ برو دیگههههههه ( فریاد )
املیا از اتاق رفت بیرون و رفت سمت اتاق خودش و رفت رو تخت
+ دیوونه ...... سر من داد میزنه ، اهههه چرا جوابشو ندادمممممم
...........................................................
- ۲۳۰
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط