{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

حسین منزوی
دیدگاه ها (۴)

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی‌فهمددلم فرق رفیق و فرق دشمن ر...

نمی گویم به این دیوانه بازیهام عادت کنفقط مثل گذشته با دل تن...

شیرین شدم امشب، نشدی باز تو فرهادای کوهکنم! نقش مرا برده ای ...

گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشودمثل یک قهوه که از تلخی آن ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط