{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت چهل و ششم: خواستگاری

قسمت چهل و ششم: خواستگاری



پدرم هر چند از مسلمان بودن لروی اصلا راضی نبود ... اما ازش خوشش می اومد ... و این رو با همون سبک همیشگی و به جالب ترین شیوه ممکن گفت ...

به اسم دیدن آرتا، ما رو برای شام دعوت کرد ... هنوز اولین لقمه از گلوم پایین نرفته بود که یهو گفت ...
- تو بالاخره کی می خوای ازدواج کنی؟ ...


چنان لقمه توی گلوم پرید که نزدیک بود خفه بشم ... پشت سر هم سرفه می کردم ...

- حالا اینقدر هم خوشحالی شدن نداره که داری خفه میشی ...


چشم هام داشت از حدقه می زد بیرون ...
- ازدواج؟ ... با کی؟ ...
- لروی ... هر چند با دیدن شما دو تا دلم برای خودم می سوزه اما حاضرم براتون مجلس عروسی بگیرم ...


هنوز نفسم کامل بالا نیومده بود ... با ایما و اشاره به پدرم گفتم آرتا سر میز نشسته ... اما بدتر شد ... پدرم رو کرد به آرتا ...
- تو موافقی مادرت ازدواج کنه؟ ...

با ناراحتی گفتم ...
- پدر ...

مکث کردم و ادامه دادم ...
- حالا چرا در مورد ازدواج من صحبت می کنید؟ ... من قصد ازدواج ندارم ... خبری هم نیست ...

- لروی اومد با من صحبت کرد ... و تو رو ازم خواستگاری کرد... گفت یه سال پیش هم خودش بهت پیشنهاد داده و در جریانی ... و تو هم یه احمقی ...
دیدگاه ها (۱)

قسمت چهل و هفتم: تو یه احمقیهمون طور که سعی می کردم خودم رو ...

قسمت آخر: نام های مبارک من بیشتر از هر چیز نگران آرتا بودم ....

قسمت چهل و پنجم: جشن تولدبعد از بریدن کیک، پدرم بهش رو کرد و...

قسمت چهل و چهارم: مرد کوچک - اشکالی نداره ... من چیز زیادی ا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

Part1 ویو می یوناز خواب بیدار شدم به ساعت نگاهی انداختم تقری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط