{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part1

Part1

ویو می یون
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاهی انداختم تقریباً ساعت ۶:۳۰ بود رفتم دستشویی صورتم رو شستم و مسواک زدم وقتی رفتم پایین پدر و مادرم رو دیدم که داشتند صبحانه می‌خوردند.
روبه‌روی شون نشستم و شروع کردم به غذا خوردن
امروز بی حوصله بودند اهمیتی ندادم گفتم تازه از خواب بیدار شدند.
ناگهان پدرم گلوش رو صاف کرد و گفت:
~صبح بخیر(جدی)
از لحن صحبت اش متعجب شدم، سریع روم رو برگرداندم به سمت پدرم
+ صبح بخیر پدر!
لبخند کوتاهی زدم و شروع کردم به خوردن ادامه ی غذام
~می‌خوام باهات درمورد موضوع مهمی حرف بزنم
+بفرمائید می‌شنوم
~دخترم تو بزرگ شدی و... می‌تونی از پستی بلندی های زندگی بربیای و...
+و؟
~می‌خوام با پسر آقای می‌هانگ ازدواج کنی(جدی)
غذا توی گلوم گیر کرد شروع کردم به سرفه کردن و یک لیوان آب خوردم که روی میز بود.
صورتم رو سریع به سمت پدرم بردم با چشم های گشاد بهش زل زدم و گفتم:
+چ..چیییی؟؟(داد)
~برای شرکته، می‌خوام با شرکت آقای می‌هانگ متحد بشیم
+یعنی شرکت از من برای تو مهمتره؟(داد)
~صداتو نبر بالا(عصبی)
+هنوز جوابی نگرفتم!(داد)
~...
+مامان تو یه چیزی بگو(دوباره هم داد)
~آره شرکت از تو برام خیلی مهمتره(عربده)
با شنیدن این جمله خشکم زد نفهمیدم کی اشکم سرازیر شد
فقط دویدم تو اتاقم و محکم در رو بستم تا پاهام شل شد و افتادم.
+چرا... چرا من!؟(آروم عصبی)
—————————اتمام این پارت———————————
شرط نداره🙇🏻‍♀️
امیدوارم خوشتون اومده باشه¡
مراقبت خودتون باشین🌷
دیدگاه ها (۰)

Part2ویو می یوندستم رو روی میزم گذاشتم و بلند شدم وقتی خودم ...

Part3ویو می یونسرمو بالا آوردم و دیدمش... موهای مشکی، چشم ها...

اولین فیک کانال تو راهه >⁠.⁠<⁩اسمش← زندانی لجباز من¡ چرت تری...

«I love you baby » part-3ویو لنا *صبح با صدای اجوما از خواب ...

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط