بر زانوی تنهایی ام دارم سرت را

بر زانوی تنهایی ام دارم سرت را

با گریه می بینم غروب آخرت را

من التماس لحظه های درد هستم

آیا نگاهی می کنی دور و برت را؟

دست مرا بستند و پشتم را شکستند

می بینی آیا حال و روز حیدرت را؟

حالا که روی پای من از حال رفتی

فهمیده ام اوضاع و احوال سرت را!

پروانه حرف عشق را هرگز نمی زد

می دید اگر یک مشت از خاکسترت را

افتاده ام پشت درِ قفل نگاهت

واکن دوباره چشمهای نوبرت را

بر زانوی تنهایی خود سر گذارم

وقتی ندارم بر سر زانو سرت را
دیدگاه ها (۲)

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

#وای_مادرمبر زانوی تنهایی ام دارم سرت رابا گریه می بینم غروب...

بر زانوی تنهایی ام دارم سرت رابا گریه می بینم غروب آخرت رامن...

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد.

▪️🍂▪️بر زانوی تنهایی‌ام دارم سرت را🍂با گریه می‌بینم غروب آخر...

شاید این شعر طولانی باشه اما فوق العاده اس حتما حوصله کنید و...

نقاشی نقش می کنم خودم و خودت را در یک کاغذ جمع و جورکوچک که...

بازماندهفصل دو' پارت ۹'نامجون ویویونجی:دوباره که تنها اومدی!...

علی مولای مظلومان عالمبگو از نارفیقان چون بنالم از آن شامی ک...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 👁 قسمت بیست و چهارم (فصل سوم)🎗 فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط