{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلِ شب بود که دشمن به سرایم آمد

دلِ شب بود که دشمن به سرایم آمد
برد از خانه برون وقت نماز سحرم
سال‌ها داغ بنی‌فاطمه را می‌دیدم
کس ندانست که یک عمر چه آمد به سرم
دیدگاه ها (۱)

اولین لقمه ی دنیایی من تربت بودرفت در کام من و حنجره ام گفت:...

صبحی که بی حسین شروع شود ، همان بهتر که شروع نشودبه قصد زیار...

سال‌ها آب شدم سوخت ز پا تا به سرم آخر ای زهر جفا شعله زدی بر...

مُلک و مَلَک به ناله و افغان و اشک و آه چون داغدار، حضرت موس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط