{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازیِ عشق ، کَلَک داشت ، نمی دانستم

بازیِ عشق ، کَلَک داشت ، نمی دانستم
غم ِ آن سر به فلک داشت ، نمی دانستم

با نگاهی دل ِ دیوانه گرفتار ِ تو شد
سفره یِ عشق ، نمک داشت ، نمی دانستم
دل ِ من صاف تر از آینه ، امّا دل ِ او
شیشه ای بود که لَک داشت ، نمی دانستم

به وفاداریِ من آن که ز من ساده گذشت
بیش تر ، از همه شک داشت ، نمی دانستم

آرزوهام شد آوار ، فرو ریخت سرم
سقف ِ این خانه تَرَک داشت ، نمی دانستم «باختم»زندگی ام را به «قماری» که در آن
دلبری بود که «تک» داشت ، نمی دانستم......
دیدگاه ها (۵)

گاهی نفسی هست٬ ولی هم نفسی نیستدرهرنفست ، هم نفست هیچ کسی نی...

آنقــــــــــدر اشک هایــــــــــم را در درونــــــــــم ریخ...

من شکستن را نمی دانم....اما هر کس از کنارم گذشت،شکستن را خوب...

دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟با تو بودن ، شعر خو...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۲۲

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط