بازیِ عشق ، کَلَک داشت ، نمی دانستم
بازیِ عشق ، کَلَک داشت ، نمی دانستم
غم ِ آن سر به فلک داشت ، نمی دانستم
با نگاهی دل ِ دیوانه گرفتار ِ تو شد
سفره یِ عشق ، نمک داشت ، نمی دانستم
دل ِ من صاف تر از آینه ، امّا دل ِ او
شیشه ای بود که لَک داشت ، نمی دانستم
به وفاداریِ من آن که ز من ساده گذشت
بیش تر ، از همه شک داشت ، نمی دانستم
آرزوهام شد آوار ، فرو ریخت سرم
سقف ِ این خانه تَرَک داشت ، نمی دانستم «باختم»زندگی ام را به «قماری» که در آن
دلبری بود که «تک» داشت ، نمی دانستم......
غم ِ آن سر به فلک داشت ، نمی دانستم
با نگاهی دل ِ دیوانه گرفتار ِ تو شد
سفره یِ عشق ، نمک داشت ، نمی دانستم
دل ِ من صاف تر از آینه ، امّا دل ِ او
شیشه ای بود که لَک داشت ، نمی دانستم
به وفاداریِ من آن که ز من ساده گذشت
بیش تر ، از همه شک داشت ، نمی دانستم
آرزوهام شد آوار ، فرو ریخت سرم
سقف ِ این خانه تَرَک داشت ، نمی دانستم «باختم»زندگی ام را به «قماری» که در آن
دلبری بود که «تک» داشت ، نمی دانستم......
- ۹۱۱
- ۰۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط