رمان خرس عسلی پارت یک
رمان خرس عسلی پارت یک
بازم از دور داشت نگاهش میکرد چند روزی بود که جونکوک تهیونگ رو از دور نگاه میکرد از اون روزی که از اونجا رد شده بود اون پسر دیده بود همش میومدو از دور نگاهش میکرد اما این دفعه تصمیم گرفته بود بره و بهش بگه ( نکته جونکوک میگم کوک و تهیونگ ته)
کوک: سلام
ته : سلام ( اروم ولی مهربان )
کوک : اسمت چیه
ته : تهیونگ
کوک : منم جونکوکم
کوک : با من میای
ته : چی کجا
کوک : خونه ی من
ته : شما منو از کجا میشناسید و کی حاضره با من زندگی کنه ( صدای بغض گرفته)
کوک : تو فقط بگو با من میای
ته : باشه
تهیونگ بلند شد و کوک به طرف ماشینش رفتن سوار ماشین شدن و به سمت خونه ی کوک حرکت کردن و توی راه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد تا وقتی رسیدن خونه ی کوک تهیونگ از دیدن عمارتی به این بزرگی دهنش باز مونده بود رفتن داخل کوک هیچ ندیمه یا خدمت کاری نداره و خودش کارای خونه رو انجام میده کوک تهیونگ رو برد اتاق و بهش لباس داد تهیونگ لباسارو پوشید ولی شلواره هرکاری که کرد اندازش نشد و از پاس افتاد برای همین مجبور شد بدونه شلوار بره پایین
ویو کوک
داشتم تو اشپزخونه اب میخوردم که با دیدن صحنه ی روبه روم اب پرید تو گلوم تهیونگ بود بدونه شلوار با لباس سفیدی که تا رون های پاش اومده بود و یقه ی لباس که خیلی براش بزرگ باعث شده بود که کل گردن و شونه هاش معلوم بشه بدن خیلی سفیدی داشت
ته : جونکوک
با صدا زدن اسمم به خودم اومدم
کوک : بله
ته : شلواری که بهم دادی اندازم نبود برای همین نتونستم بپوشمش
کوک : اشکال نداره یه امشبو تحمل کن فردا میریم برات لباس میخریم
ته : باشه
کوک : راستی شام حاضره بیا بخوریم
ته : باشه
تهیونگ رفت روی یکی از صندلی های میز نشستو شروع کردن به غذا خوردن بعد یک ساعت غذا شون تموم شد باهم سفره رو جمع کردن ظرف هارو شستن و کوک یه فیلم گذاشت و باهم نگاه کردن بعد موقع خواب بود که ته گفت من کجا بخوابم
کوک : پیش من
ته : باشه
باهم به سمت اتاق کوک رفتن و اونجا خوابیدن
ادامه دارد........
فکر کنم بد شد ببخشید توی این پارت نظرتونو بگید اگه بده غدامه ندم ❤️
بازم از دور داشت نگاهش میکرد چند روزی بود که جونکوک تهیونگ رو از دور نگاه میکرد از اون روزی که از اونجا رد شده بود اون پسر دیده بود همش میومدو از دور نگاهش میکرد اما این دفعه تصمیم گرفته بود بره و بهش بگه ( نکته جونکوک میگم کوک و تهیونگ ته)
کوک: سلام
ته : سلام ( اروم ولی مهربان )
کوک : اسمت چیه
ته : تهیونگ
کوک : منم جونکوکم
کوک : با من میای
ته : چی کجا
کوک : خونه ی من
ته : شما منو از کجا میشناسید و کی حاضره با من زندگی کنه ( صدای بغض گرفته)
کوک : تو فقط بگو با من میای
ته : باشه
تهیونگ بلند شد و کوک به طرف ماشینش رفتن سوار ماشین شدن و به سمت خونه ی کوک حرکت کردن و توی راه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد تا وقتی رسیدن خونه ی کوک تهیونگ از دیدن عمارتی به این بزرگی دهنش باز مونده بود رفتن داخل کوک هیچ ندیمه یا خدمت کاری نداره و خودش کارای خونه رو انجام میده کوک تهیونگ رو برد اتاق و بهش لباس داد تهیونگ لباسارو پوشید ولی شلواره هرکاری که کرد اندازش نشد و از پاس افتاد برای همین مجبور شد بدونه شلوار بره پایین
ویو کوک
داشتم تو اشپزخونه اب میخوردم که با دیدن صحنه ی روبه روم اب پرید تو گلوم تهیونگ بود بدونه شلوار با لباس سفیدی که تا رون های پاش اومده بود و یقه ی لباس که خیلی براش بزرگ باعث شده بود که کل گردن و شونه هاش معلوم بشه بدن خیلی سفیدی داشت
ته : جونکوک
با صدا زدن اسمم به خودم اومدم
کوک : بله
ته : شلواری که بهم دادی اندازم نبود برای همین نتونستم بپوشمش
کوک : اشکال نداره یه امشبو تحمل کن فردا میریم برات لباس میخریم
ته : باشه
کوک : راستی شام حاضره بیا بخوریم
ته : باشه
تهیونگ رفت روی یکی از صندلی های میز نشستو شروع کردن به غذا خوردن بعد یک ساعت غذا شون تموم شد باهم سفره رو جمع کردن ظرف هارو شستن و کوک یه فیلم گذاشت و باهم نگاه کردن بعد موقع خواب بود که ته گفت من کجا بخوابم
کوک : پیش من
ته : باشه
باهم به سمت اتاق کوک رفتن و اونجا خوابیدن
ادامه دارد........
فکر کنم بد شد ببخشید توی این پارت نظرتونو بگید اگه بده غدامه ندم ❤️
- ۱۰۹
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط