{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقت نیستم 🥀

عاشقت نیستم 🥀
پارت 34


بلاخره به خونه استاد جدیدم رسیدم درو زدم و یه ادم قد کوتاه پیر درو باز کرد
میدوریا: آاااام ببخشید فک کنم راهو اشتباه اومدم
ـــ تو میدوریایی؟!
ـــ اره خب فک کنم درست اومدم صاب خونه کجاست؟!
ـــ خفه شو مردک من صاب خونم چی فک کردی؟؟ اصلا بلدی به بزرگتر از خودت احترام بزاری؟ من به زور تو رو از المایت قبول کردم و این تازه رفتاریه که با استاد جدیدت داری؟!
ـــ (تعظیم عذر خواهی) من واقعا متاسفم استاد شما پیر بودید فک نمیکردم سما استاد من باشیـــ
ــــ جسم مهم نیست دله که مهم احمق دلللللللللللللل
ــــ درســـــــــــــــــتــــــــــــــه
ـــ بخشیدمت با داخل تا ببینم چیا داری.....
من به داخل خونه رفتم و اولین کاری که به من سپرده شد کاری نبود جز خونه رو مرتب کنم اولش گفتم حتما چیز مهمیه پس به راحتی قبول کردم و اون انباری رو مثل شیشه تمیز کردم که برق میزد بعد از اون گفت اشپزی کن و منم جیزی نگفتم و دوباره دست به کار شدم چون هنوزم امیدوار بودم بعد از اون گفت کمرمو ماساژ بده انجامش دادم ولی درصد امیدواریم کمتر شده بود بعد از گفت در خونه رو تمیز کن و اونم گفتم چشم گفت ظرفارو بسور که دیکه شب شده بود و من طاقت نداشتم
میدوریا: استاد برا چی داری این کارا رو میکنیم؟؟
استاد: علت خاصی نداره چون تو باید فردا میومدی ولی الان اومدی گفتم بیکار نشینی (خنده)
دیدگاه ها (۱)

عاشقت نیستم 🥀پارت 33بعد از این مبارزات و مسابقات سخت المایت ...

عاشقت نیستم 🥀پارت 32به خط داستان اصلی رسیدیم 🪼بلاخره نوبت به...

عاشقت نیستم 🥀پارت 8فردای ان روزوای سرم داره میترکه هاا دیشب ...

عاشقت نیستم 🥀پارت 17ساعتی بعدبیداری شدی دکو؟! ــ این صدا کیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط