ببخشید یادم رفت اسلایس بعدی لباس مانلی
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پـــــارتــــــ ۶
غذا که تموم شد، خواستم کیفمو باز کنم.
ـ چقدر شد؟
تهیونگ همون لحظه دستشو گذاشت روی کیفم.
ـ گفتم مهمون منی.
ـ ولی...
ـ ولی نداره.
ـ تهیونگ، واقعاً خودم حساب میکنم.
ـ اگه بذارم، دیگه اسمم کیم تهیونگ نیست.
با حرص الکی گفتم:
ـ لجبازی؟
ـ دقیقاً.
یه نفس کشیدم.
ـ باشه... ولی دفعهی بعد من حساب میکنم.
لبخند زد.
ـ یعنی قبول کردی دوباره باهام بیرون بیای؟
چند ثانیه مکث کردم.
اصلاً حواسم نبود چی گفتم.
ـ آ... نه... یعنی...
اون فقط خندید.
ـ شوخی کردم، انقدر استرس نگیر.
از رستوران اومدیم بیرون.
هوا خنکتر شده بود و خیابونهای سئول شلوغتر از قبل بودن.
همینطور که راه میرفتیم، یهو جلوی یه دستگاه عروسکگیر وایساد.
برگشت سمتم.
ـ تا حالا امتحانش کردی؟
ـ نه.
ـ بیا.
قبل از اینکه مخالفت کنم، یه سکه انداخت داخل دستگاه.
چنگک رفت پایین...
ولی عروسک افتاد.
ـ باختی.
ـ صبر کن.
دوباره امتحان کرد.
این بار هم نشد.
من خندهم گرفته بود.
ـ فکر کنم استعدادش رو نداری.
یه نگاه شیطنتآمیز بهم کرد.
ـ تو انجام بده.
ـ من؟ من که بلد نیستم.
ـ امتحان کن.
سکه رو داد دستم.
آروم دسته رو حرکت دادم.
دکمه رو زدم.
چنگک پایین رفت...
عروسک رو گرفت...
و...
تق!
افتاد داخل محفظه.
با ناباوری به دستگاه نگاه کردم.
ـ جدی؟!
تهیونگ با دهن باز نگام میکرد.
ـ نه... باورم نمیشه!
عروسک رو برداشتم و با خنده گفتم:
ـ فکر کنم استعدادش رو من دارم.
تهیونگ دستشو سمت عروسک دراز کرد.
ـ خب بده مال من.
عروسک رو سریع پشت کمرم قایم کردم.
ـ نه، خودم بردمش.
ـ ولی پولشو من دادم!
ـ مهم نیست.
ـ دزد.
ـ حسود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم...
بعد هر دومون همزمان زدیم زیر خنده.
داشتیم باهم راه میفرفتیم که... ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این پارت رو میپرستممممم
پـــــارتــــــ ۶
غذا که تموم شد، خواستم کیفمو باز کنم.
ـ چقدر شد؟
تهیونگ همون لحظه دستشو گذاشت روی کیفم.
ـ گفتم مهمون منی.
ـ ولی...
ـ ولی نداره.
ـ تهیونگ، واقعاً خودم حساب میکنم.
ـ اگه بذارم، دیگه اسمم کیم تهیونگ نیست.
با حرص الکی گفتم:
ـ لجبازی؟
ـ دقیقاً.
یه نفس کشیدم.
ـ باشه... ولی دفعهی بعد من حساب میکنم.
لبخند زد.
ـ یعنی قبول کردی دوباره باهام بیرون بیای؟
چند ثانیه مکث کردم.
اصلاً حواسم نبود چی گفتم.
ـ آ... نه... یعنی...
اون فقط خندید.
ـ شوخی کردم، انقدر استرس نگیر.
از رستوران اومدیم بیرون.
هوا خنکتر شده بود و خیابونهای سئول شلوغتر از قبل بودن.
همینطور که راه میرفتیم، یهو جلوی یه دستگاه عروسکگیر وایساد.
برگشت سمتم.
ـ تا حالا امتحانش کردی؟
ـ نه.
ـ بیا.
قبل از اینکه مخالفت کنم، یه سکه انداخت داخل دستگاه.
چنگک رفت پایین...
ولی عروسک افتاد.
ـ باختی.
ـ صبر کن.
دوباره امتحان کرد.
این بار هم نشد.
من خندهم گرفته بود.
ـ فکر کنم استعدادش رو نداری.
یه نگاه شیطنتآمیز بهم کرد.
ـ تو انجام بده.
ـ من؟ من که بلد نیستم.
ـ امتحان کن.
سکه رو داد دستم.
آروم دسته رو حرکت دادم.
دکمه رو زدم.
چنگک پایین رفت...
عروسک رو گرفت...
و...
تق!
افتاد داخل محفظه.
با ناباوری به دستگاه نگاه کردم.
ـ جدی؟!
تهیونگ با دهن باز نگام میکرد.
ـ نه... باورم نمیشه!
عروسک رو برداشتم و با خنده گفتم:
ـ فکر کنم استعدادش رو من دارم.
تهیونگ دستشو سمت عروسک دراز کرد.
ـ خب بده مال من.
عروسک رو سریع پشت کمرم قایم کردم.
ـ نه، خودم بردمش.
ـ ولی پولشو من دادم!
ـ مهم نیست.
ـ دزد.
ـ حسود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم...
بعد هر دومون همزمان زدیم زیر خنده.
داشتیم باهم راه میفرفتیم که... ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این پارت رو میپرستممممم
- ۱۶۱
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط