{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من راز نگاهت را

من راز نگاهت را


از اینه پرسیدم


چشمان نجیبت را


از دور پرستیدم


باران شدم و چون اشک


بر عشق تو باریدم


من شمع وجودم را


به مهر تو بخشیدم


مثل گل نیلوفر


چشم تو بهاری شد


از پیش دلم آرام


رفتی و نفهمیدم


مرز دل و چشم تو


از شهر افق پیداست


من سرخی گل ها را


در خنده تو دیدم


در شهر اقاقی ها


تو پاک ترین عشقی


من راز شکفتن را


از باغ دلت چیدم


لبخند زدی آرام


بر گونه غمناکم


من با گل لبخندت


بر حادثه خندیدم

ای کاش دو چشم تو


سر فصل افق ها بود


آن وقت ترا هر صبح


از پنجره می دیدم


وقتی گل آرامش


در باغ دلم رویید


گلبرگ وجودم را


بر عشق تو پیچیدم


خورشید شدی رفتی


تا اوج شکوفایی


من از عطش عشقت


بر آینه تابیدم


تا می روی از اینجا


دل خسته و طوفانی ست


رفتی و دگر باره


از کوچ تو رنجیدم


در جاده پیچک ها


چشمم به گلی افتاد


احساس شکفتن را


از غنچه گل چیدم


چشمان تو دریایی ست


موجش گل تسکینم


به حرمت چشمانت


شب باز نخوابیدم



تو باز نفهمیدی


از عشق چه می گویم


آرام گذشتی و


من باز نرنجیدم


از شعله عشق من


خورشید هویدا شد


از شوق تمنایت


تا صبح درخشیدم


گم شد گل اشک من


در دشت نگاه تو


آن وقت حضورت را


در خاطره فهمیدم


ای کاش گلی می شد


لبخند پر از مهرت


تا آن گل خوشبو را


از خاطره می چیدم


در جاده احساسم


سرگشتگی ات پیچید


آن وقت حضورت را


در کوچه دل دیدم


سرچشمه احساست


پیوند دل و دریاست


تنها من از آن احساس


پر گشتم و نوشیدم
دیدگاه ها (۱)

هر شب مرا با خود میبریمیبری به جایی که تاریک است و روشنایی آ...

بعضی وقتها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی...

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچ...

هر وقت و ساعت که ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ :ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ...ﺩﻝ " ﯾﮏ زن "...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

موسیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط