{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنده بودم اما انگار مرده بودم 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم 
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم این که 
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد 
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد..وقتی غروب می شد ..
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم ...! #محمدعلی_بهمنی 😢 😔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💔 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘 💘
دیدگاه ها (۱)

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

من زنده بودم اما، انگار مرده بودماز بس که روزها را تا شب شمر...

من زنده بودم اما انگار مُرده بودم از بس که روزها را با شب شم...

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودممن زنده بودم اما انگار مر...

▪️او... من دل سپرده بودممن زنده بودم اما، انگار مرده بودماز ...

من زنده بودم اما انگار مرده بودماز بس که روزها را با شب شمرد...

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمر...

من زنده بودم اما انگار مرده بودماز بس که روزها را با شب شمرد...

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شم...

من زنده بودم اما انگار مرده بودماز بس که روزها را با شب شمرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط