دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند،

دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند،
حتی توی خانه صدایش می کردند «آشیخ احمد»،
ولی نرفت،
می گفت : کار بابا توی مغازه زیاده...
.
دیدگاه ها (۳)

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

وقتی این حرامزاده نجس در سازمان ملل پیجر را بالا گرفت

$-The Fairy's - Monster's wrong love-$👒Part 1👒پری دخت باز هم...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

⚠️ فکر کردی عبادتِ زیاد، تضمینِ عاقبت‌به‌خیریه؟!مولا امیرالم...

‌🔻دلارسوزی؛ آتش زدن یک بت!#قم➕بعضی‌ها چنان برای دلار دل می‌س...

#استادانصاریان در سخنرانی خود به حکایت شیرین با محوریت #مولا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

### 💗 قولی که شکستیصبح شده بود، اما جیمین هنوز پشت در اتاق ا...

حقیقت پنهانپارت ۸ ویو ادمین :بورام متوجه نگاه ها و حرف های ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط